تبليغاتX
شاه آمفاکتوس سوم ×××


یک نفر به این رکیک مغزان ... بفهماند !!!
ما هنوز
        خوابهای زیادی برای دیدن داریم ...
لطفا ...

       انگشتتان را از چشممان در بیاورید

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/02/312 AMشاه آمفاکتوس سوم |


پس از گذشت قرنها و روزها و ثانیه ها

خداوندگار از خر شیطان پیاده می شود و به جبرئیل فرمان میدهد که به زمین برو و از ابلیس بخواه به نزد ما آید

جبرئیل که فرشته سوگلی آسمانهاست ، بهانه آورد که ابلیس ملعون را نباید به حضور پذیرید که آن بی شرم شرمسار نیست از کرده خویش

خداوندگار رو به میکائیل کرد و گفت : تو برو  برایت مفید نیز می باشد با این هیکلی که بهم زده ای کمی پیاده روی برایت حکم کیمیاست

 میکائیل در حالی که سه دستش پر بود از شراب و طعام و با دستی دیگرگوشتی را گرفته و به نیش می کشید با صدای غم زده گفت فدایتان گردم دستم بند است ... مرا امر به مهمتر داشته اید عفو کنید مرا !!!

عزرائیل با آن سگرمه های پیچ و تاب دارش با آب و تاب در حال تیز کردن داسش بود و خداوند قبل از آنکه از او چیزی بخواهد امید ببرید 

 رو کرد به اسرافیل که صور در گردن داشت بیکار درگوشه ای نشسته بود و مگس می پراند

- تو دیگر هیچ بهانه ای نداری نه دستت بند است ، نه سوگلی ما هستی که مانند آن جبرئیل جلوی ما در آمده و ما را نهی از منکر کنی و نه مثل آن عزرائیل بی چشم رو که وقتی ما سخن می گوییم حواسش جای دیگر باشد و سوت بزند

اسرافیل نگاهی به جبرئیل انداخت که با ایما و اشاره به او می رسانید که اگر بروی عصای خود را تا فلان جا در بلان جایت فرو میکنم و رو به خداوند کرد و با ناله گفت قربان آن هیبتتان شوم هرچی می خواهید ....

خداوندگار چوبش را که ته آن از چخماق ساخته شده بود به عرش کوبید که از ماحصلش برق از چشمان آسمان پرید و نعره ای زد که از صدای آن آسمان غرید و و اسرافیل مامور شد تا به نزد ابلیس روانه شود

 

 اسرافیل به زمین آمد ، از هر کس سراغ ابلیس را می گرفت به انسان بر می خورد و چه نا زیبا بود انسانهای که فکرشان فقط در مغزشان می گنجید و هرکدام پلیدتر از تمام داستانهایی بودند که جبرئیل از پستی ابلیس برایش گفته بود

اسرافیل نا امید گشته بود از گشتن ، حاضر بود تمام عمر خود را در جهنم آسمان بگذراند تا بروی زمین خدا

هوای آلوده ، اسبهای که با سکه به بچه ها سواری می دهند ، رستورانهایی که گوشت مردار به خورد انسان می دهند ، اعلامیه های حقوق بشر ، شرابی که شلاق دارد ، عشق دو انسان که دو روز است ، مساجد ، کلیسا ، معابد ، که در آن خداوندگار را تکه تکه کرده اند

اسرافیل بیاد روزهای گدشته افتاد ، وقتی که ابلیس زیباترین مخلوق خداوندگار بود ، به روزهای که نزدیکترین فرشته به بارگاه بود و چه حسادتی می کردند به او ... به یاد آورد که ابلیس با حیا ، دوست داشت بی هیاهو به حیاط خود ادامه دهد پس به دنبال او اینبار به شکل تازه ای گشت ، به جای اینکه به دنبال پست ترین مخلوق روی زمین بگردد سراغ پاک ترین آنها رفت !!!

 

ابلیس را یافت اما او را ندید چون او خود را پشت پرده ای پنهان کرده بود و فقط اسرافیل توانست پیغام خداوندگار را به گوشش برساند ، که چنین است و چنان ما تو را می بخشیم ، اگر تو بیایی و بیابی شرف از دست رفته ات را

و ما تو را می بخشیم به شرط هااا و شروطهااا و ما تو را می بخشیم ....

و در انتها  بر این نکته تاکید گذاشت که فرموده اند اگر آب در دست داری زمین بگذار و بیا !!!

 

ابلیس پکی به سیگار دست سازش زد آتش گرفتن توتون تازه مانند صدای راه رفتن بروی برگهای زرد پاییزی به گوش رسید و از بین دود سیگار با صدای که می لرزید و گفت : من هیچ وقت عجله نداشته ام من صبور ترین موجود در  هفت آسمانم گواه حرفهایم سجده های است که بر خالقم می زدم

اسرافیل سرفه ای کرد و سپس خودش دود شد ، چشمهایش را بست و تا دربار خداوندگار بالا رفت گفت آنچه را شنیده بود برای جبرئیل اینکه صادق ترین مخلوق روی زمین ابلیس بود

جبرئیل دستهایش را بروی دهان اسرافیل گذاشت و خود به نزد خداوندگار رفت تا گزارش سفر را به وی رساند

چنین گفت که :

 ابلیس همان ک . و .ن دریده سابق است و هیچ تفاوتی در جسارتش و حماقتش شکل نگرفته ... و شما دل رئوفتان را برای امثال او نسوزانید ، که همانا همان ابله ای است که بوده ، اگر رخصت دهید می دهیم او را از روی نقشه دنیوی و اخروی نیست کنند که او سزاور صد بار بدتر است

خداوند که با سر انگشتان سبابه دوطرف شقیقه اش را ماساژ می داد چشمانش را به عزراییل دوخت که نوک داس بزرگش برق میزد سری تکان داد همه را دعوت به آرامش کرد و گفت می خواهیم خودمان ببینیم آیا در مقابل ما باز هم توان دارد که ...

 

( در همین اثنا صدای شیپوری به گوش می رسد وکسی فریاد می زند ابلیس ابلیس همگان چشمهایشان را به در بارگاه می دوزند  )

 

 کت و شلواری سپید بر تن دارد که کاملا برازنده اوست ، موهای بلند و لختش به هنگام ورود نصف صورتش را پوشانده و نصف دیگر را در سایه خود قرار داده

عزراییل به محض دیدن او توف می اندازد و با نگاه ، آگاه می کند ابلیس را که چشم دیدنش را ندارد

میکاییل با کمال وقاحت بر قامت ابلیس می نگرد و بر سیبی که به دست دارد گاز می زند

اسرافیل لبانش را می گزد

و جبرئیل در گوشه ای ایستاده و با نفرت به ابلیس می نگرد

جو سنگین و بی رمق است ابلیس به رسم عادت جلوی پلکان هشت طبقه ای تخت خداوندگار زانو می زند و پله ها را یکی یکی نظاره می کند و تا نگاهش به ریشهای سپید او می افتد چشمانش را می بندد و آه می کشد

خداوندگار با لحنی دستوری صدایش را بلند می کند :  

برخیز تو را چه می شود که برای ما شاخ و شانه می کشی و اینک اینگونه به خاک می افتی و شرم داری نگاهی بر ما بیاندازی ، قبل از هر چیز می خواهیم صورتت را ببینیم ، تو را زیباروی آفریدیم اما اینگونه که شنیده ایم و تصاویر تو را دیده ایم بسیار زشت و کریح شده ای

 

ابلیس موهایش را با یک دست به عقب آورد و صورتش درخشید به آرامی چشمهایش را باز کرد ، ( چشمهایی که رمق ندارند  )  با کمی مکث سخنانش را آغاز نمود :

 هرگز به نعمتهای که تو به من ارزانی داشته ای بی تفاوت نبوده ام و صورت من متعلق به همان زیبارویست که  خود آفریده ای ... اما قلم در دست دشمن است و به سلیقه خود مرا می نگارد ،  اکنون که  بنگری فقط چشمهایم را بی فروغ می بینی که آن نیز به خاطر گریه های شبانه من است ....

 

جبرئیل با تمسخر میان حرفش می پرد و می گوید : ای ابلیس کاسه لیس تو به غیر چاپلوسی و نیرنگ و ریا ، حرف تازه ای نداری که بر زبان آوری

و ابلیس به جای اینکه جوابی به حرفهای جبرئیل دهد نطقش را ادامه داد :

-  گریه های شبانه ای که در ابتدا برای دوری از تو بود اما با گذشت زمان گریه های من برای دوری انسان بود از تو ، تو گفتی به آدم سجده کن که او گوشه ای از من است پیش خود گفتم چگونه از من خواستی پیش روی تو به یک مشت خاک سجده کنم گفتم ، تا زمانی که خورشید می درخشد ماه زیباست ، مگر خودت نمی گفتی که هیچ شریکی بر تو قائل نشویم ، می توانستم تظاهر کنم مثل این ۴ فرشته ....... تا به حال ازشان پرسیده ای که آیا با رضایت سجده کردند یا فقط به دستور تو بود ... همین جبرئیل (( "" روی خود را به سمت جبرئیل گرداند "")) به خاطر اینکه من نزدیکترین فرد به تو بودم به نزد من آمد و خود را نماینده دیگران خواند و گفت ...

 

جبرئیل سگرمهایش را همراه با مشتش در هم گره کرد و با صدای بلند بر ابلیس بانگ بر آورد : که ای دروغگو زبانت را از حلقومت بیرون می کشم !!! دهان کثیفت را ببند که  به غیر از نیرنگ و فریب حرف دیگری در چنته نداری

((و  با چهره ای بر افروخته به عزرائیل فرمان داد تا دست بکار گردد))

 عزرائیل تیغه داسش را از میان عبای سیاه رنگش بیرون کشید اما قبل از آنکه قدم از قدم بر دارد خداوندگار با نگاهش راه را بر او بست و فرمود : جبرئیل چگونه جرات می کنی در حضور ما صدایت را بلند کرده فرمان صادر کنی و این عزرائیل از تو اجابت کند به خیالتان بروی این تخت بجز خالقتان کیست که توانایی آن را دارد که دستور دهد

 

( جبرئیل من من کنان خواست تا بر قضایا کمی جلوه دیگر ببخشد اما خداوندگار دستور داد تا ابلیس ادامه دهد سخنان قطع شده اش را )

 

ابلیس بار دیگر رشته کلام را در دست گرفت : جبرئیل به نزد من آمد و از من خواست که به پیش شما آمده و بگویم آنچه را دیگران نگفتند ، و اکنون پشیمانم ، که چرا به آدم سجده نکرده ام اگر چشمهایم هر شب گریان است ، بخاطر ، خاطره ای است که چه تلخ بود ، جدایی مخلوق از خالق ، جدایی آدم از خداوندگارش ، تبعید برترین به پست ترین و توطئه نزدیکانت بر اشرف مخلوقات

خداوندگار آشفته شد و گفت : تو یک ریاکار بیش نیستی ، تو لایق عطوفت ما نبودی و نیستی ، جبرئیل نیک می دانست که تو به غیر از حیله و مکر کاری بلد نیستی ، و اینک من می دانم با تو چه کنم .

 

خداوندگار از روی تختش بلند می شود و فرمان می دهد به غیر از ابلیس هر که در اینجاست بیرون رود تا وقتی می خواهم او را به سزای اعمالش برسانم شخص دیگری دامن گیر خشم ما نشود و صدایش را بلند تر کرد و گفت همگی بیرون روید ....

 

( جبرئیل با لبخندی فاتحانه به ابلیس نگریست همگان از محضر خداوندگار دور شدند و درها را بستند )

 

خداوندگار پله های هشت گانه را یکی یکی طی کرد و به بالای سر ابلیس رسید ، ابلیسی که سر به سجده گذاشته لبهایش را بسته و منتظر غضب بود

ابلیس سایه خداوندگار را بر سرش حس می کرد و آرامش از دست رفته اش را باز پس گرفت

ناگهان حس عجیبی ابلیس را مبهوت ساخت

.

او هم اکنون در آغوش خداوندگار بود و نجوای او در گوشش میپیچید که می گفت :

- پیش از اینها متوجه توطئه هفت آسمان بر انسان شدم ، اما من بودم و من ، دلم به حال اشرف مخلوقات می سوخت ، چه کنم ، چاره ای نداشتم ، اگر در اینجا می ماند ، بی شک نابود می شد به دست همین فرشتگان با توطئه ای دیگر

 آدم را آفریدم که از تنهایی به در آیم با اینحال او نیز مثل خودم تنها شد  ، بی همدم ، بدون یاری که یاریش کند ، به همین خاطر برای او زمین را ساختم تا در آن بیاساید ، و کم کم محیا کنم زمینه ورود آنها را به آسمان ، تنها نگرانیم از این است که آنها تا آن روز طاقت نیاورند ، یا خودشان را هلاک سازند ، یا همدیگر را ،

 و تو مورد اعتماد من بودی پاک ترین مخلوق هفت آسمان ، بنابراین تصمیم گرفتم تو را به زمین روانه سازم تا بعد از اینکه به اشتباه خود پی بردی تو را باز فرا خوانم ... 

تو به روی زمین باید مرا یاری رسانی برای دسترسی به خواسته ام و اینک در حالی که من خبر هلاکت تو را به گوش دیگران می رسانم به زمین باز میگردی تا بتوانی به فریضه ات در قبال اشرف مخلوقات که همانا رستگاری و هدایت آنها به سمت تعالی است به نیکی عمل کنی !!! ....

 

و ابلیس بار دیگر به زمین روانه شد ....

 --

-----

----------

---------------

: مطلبی که ممکنه خونده باشید !!! به هیچ عنوان کفر نیست و هیچ احتیاجی به کفاره دادن ندارید فقط دیدگاه تازه ای بود از عالمی که نه تو دانی و نه من !!!


اضافات

وقتی برای پرستش
هیچ پرسشی جایز نیست
باید هم خنجر را بر گلوی
                        اسماعیل تیز کرد !!!
و من و تو ،به ....
              توبه اعتقاد داریم
زیرا
  کیست که نداند 
انسان جایز الخطاست !!!

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/02/031 AMشاه آمفاکتوس سوم |


تازه می فهمم ....

آرامشم

همان لحظه ای بود که ، 

       تو سکوت را می شکستی !!!

------------------------------------------------

مردها به زنها اعتماد ندارند و زنها به یکدیگر !!!

------------------------------------------------

وقتی با یه "آشغال" همبستر میشی ....... باید محکم بغلش کنی تا دستاش باز نباشه برای هر کاری --------- حتی محکم تر از وقتی که ، توی بغل کسی هستی ، که عاشقونه دوسش داری !!!

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/01/262 AMشاه آمفاکتوس سوم |


روی سه پایه ای نامطمئن نشسته بود با عزمی راسخ ، طنابی به دست داشت و تکه تکه آن را لمس می کرد ، در نقاط مختلف استقامت آن را با فشارهای ناگهانی به آزمایش می گرفت . همیشه با نزدیک شدن فصل بهار بچه ای بهانه گیر میشد که دلتنگ بود ، می خندید و گریه می کرد ، یاد مادر بزرگ می افتاد با سفره هفت سینش یاد دورانی نه چندان دور که غم و غصه از او دور بود ، رنگ زدن تخم مرغ ، توف کردن در تنگ ماهی ، تماس کف دست با سبزه های جوانه زده ، کش رفتن سکه ها برای خریدن نوشابه و هیجانی که با تیک تیک ساعت و دعاهای زیر لب در سکونی پر از امید معنا می گرفت ... یادش می آمد که چند دقیقه قبل از نوروز به دستور مادربزگ هیچ کس حق نداشت از سر سفره بلند شود و یا مشغول کار دیگری باشد حتی اگر دستشویی امانش را بریده بود چون اعتقاد داشت در آن لحظه هرکس مشغول به هر کاری باشد تا سال آینده همان کار را ادامه خواهد داد ... اما اینها بکنار او در اجرای تصمیمش کاملا مصمم بود .

 نگاهی به ساعت انداخت که سنگینی وزنش را دیوار تاب نیاورده بود و با قابی شکسته روی زمین افتاده و گویی به اجبار ، ثانیه ها را می شمرد  

تا لحظه تحویل سال 8 دقیقه مانده بود که بالاخره توانست طناب را محکم گره بزند سیگاری را آتش زد و دودش را با استرس پایین داد چند پک عمیق با فاصله زمانی کم کاملا ارضایش کرد ، نگاهی به آسمان طبله کرده اتاق انداخت بلند شد و ایستاد زیر پاهایش تکانهای شدید سه پایه را حس کرد ، وقتی به اوضاع مسلط شد و تعادل خود را بازیافت طناب گره کرده را به آویز انداخت و گره را زیر گلویش سفت کرد قفسه سینه اش را پر کرد از اکسیژن و با یک حرکت ناگهانی و غیر قابل برگشت سه پایه را با لگد کنار زد آنجا بود که مرگ را دید که دارد  گلویش را به سختی فشار می دهد نا خودآگاه چشمهایش بسته و تمام عضلات گردنش منقبض شد ، پاهایش را حس نمی کرد اما به شدت تکان می خورد و بدن بی جانش به همراه طنابی که دور گردنش را فشار میداد به اینطرف و آنطرف تاب می خورد صدای شکستن مهره های گردنش همراه با صدایی شبیه غرش آسمان در مغزش پژواکی ابدی پیدا کرد  ..... و این صدای واضح آخرین صدایی بود که شنید

.

..

...

8 دقیقه مانده به آغاز سال نو بازهم تکرار لحظه ها با این تفاوت نسبت به سالهای دور که اکنون موجود بی جانی است که نه می تواند بخندد نه گریه کند ، هیچ اختیاری از خود ندارد پاهایش را حس نمی کند و زبانش قدرت ادای جملات را ندارد

او  

از گردن به پایین فلج شده و حتی نمی تواند خود کشی کند .....

به قول مادربزرگ

                       یک سال است که دارد می میرد !!!

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  87/12/293 PMشاه آمفاکتوس سوم |


از افرادی که در سایت face book عضویت ندارند دعوت می کنم به این جامعه اینترنتی بپیوندد و آنهایی که آنجا کنگر خورده و لنگر انداخته اند نیز می توانند با معرفی مختصری از خود به جمع دوستان و آشنایانمان  در آن وادی ملحق شوند 

همچنین آددرس friend feed مان نیز در پیوست زیر ثبت کرده ایم که به سادگی میتوانید به آن نیز دسترسی داشته باشید

تمام حرکات شنیع بالا همگی در ادامه کشورگشایی شاه آمفاکتوس سوم و همینطور افزایش سطح دموکراسی و ارتباطات بوده و بسی بسیار بیشتر از خیلی خرسند می شویم که ما را مانند بلاگفا همراهی کنید 

دسترسی به صفحه فیس بوک اینجانب (Face Book)

دسترسی به صفحه فرند فید اینجانب (friendfeed)

دسترسی به اخبار مورد علاقه اینجانب در گوگل ریدر 

----------

برای آگاهی دوستان :

1- منظور از متن بالا این نیست که در این وبلاگ تخته شده بلکه سعی در افزایش ارتباط با مخاطبان خود را دارم

2- پرسشهایی مطرح شد در مورد علامتها یا بوکمارکهایی که در زیر هر پست مشاهده می کنید که باید به اطلاع برسانم در صورتی که مطلبی خوشایندتان بود و تصمیم داشتید آن را با دیگران به اشتراک بزارید اگر عضو یکی از سایتهای زیر هستید با کلیک بروی آیکون مربوطه می توانید به سهولت اینکار را به انجام برسانید

3- به امید دیدار هر چه زودتر شما در دنیای مجازی

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  87/12/141 AMشاه آمفاکتوس سوم |


به من بنگر ...

                  ببین !!!

هنوز آنقدر کوچک نشده ام ...

      که برای پیدا کردنم ...

ته فنجان قهوه ات را بگردی !!!

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  87/12/100 AMشاه آمفاکتوس سوم |


خدایا .... گوش کن .... خوب گوش کن ....... می خواهم سکوت کنم !!!

حقیقت تلخیست ... اینکه ، برای درک بودن ... ،باید، ... نبود !!!

می خواستم کنارم باشی ... اما ، .... تو با من کنار نیامدی !!!

دلم پیش تو گیر استُ ... تو از من دلگیری !!! چاره ای نیست

شرم آور است .... اسبهایی که با سکه به بچه ها سواری میدهند !!!


اضافات :

به یک نفر عاشق نیازمندم .... عاشقی سینه چاااک !!! ...

دامنش هم چاک داشته باشد راضیم ..... """ کمی بالاتر لطفا !!! """

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  87/12/013 PMشاه آمفاکتوس سوم |


یکی از دلایل بکار بردن ابلاغیه در پست قبلی ، مشخص شدن میزان دقت مخاطب بوده که بغیر از مریم ( مهرگان ) کسی به دو پهلو بودنش اشاره نکرد ... به جز مفهومی که بار اول در برخورد با جمله به ذهن خطور می کنه ، می شه با کمی مکث و تغییر در ریتم خواندن به نحوی برداشت رو تغییر داد

اگر کمی دقت کنید ، می توانید هر تنابنده ای را ، "با دقت"  بکنید !!!

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  87/11/264 AMشاه آمفاکتوس سوم


اگر کمی دقت کنید می توانید هر تنابنده ای را با دقت بکنید !!!


ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  87/11/213 PMشاه آمفاکتوس سوم |


کالبد شکافی عبارت "انقلاب ما انفجار نور بود ..."

1- بحث مقدماتی از همان کلمه انقلاب شروع می شود به شخصه معتقدم آن زمان مردم التهاب داشتند و اکنون اضطراب دارند با این اوصاف انقلاب از کجایشان در رفته ... الله و اعلم !!!

2- نکته چالش بر انگیز دیگر اختلاف نظر در ضمیر بودن "ما" می باشد و اینکه آیا انقلاب ، انقلاب "ما" بود یا خیر ؟؟؟ اصلا این "ما" ی مطرحه از کدام دسته "ما" است و امکان آن هست این "ما"ی کنونی شامل آن "ما"ی که انقلاب را کردند قرار بگیرد یا .... در مجموع بر این نظریه پایبندم که : گیریم سال 57 یک عده چپ و راستی ، انقلاب کردند آیا این در راستایی اسلام مداریست که 30 سال آزگار انقلابیون چپ و راست ما را ب.ک ..د

3- انفجار در اینجا مصدر می باشد و بر دمیدن سپیده مفهوم میدهد اما چیزی که بعد از سی سال با آن رو برو هستیم انفجار به معنای ترکیدن را القا می کند که ما حصل آن چیزی جز ویرانی و تخریب نبوده و با این اوصاف سوال بعدی من اینست .... چرا باید به انفجار ، افتخار کنیم ؟؟؟

4- اینگونه که تعریف شده و امیدواریم تحریف نشده باشد ابتدای امر با نور شروع شد سپس با زور ادامه یافته و همگی امید آن داریم روزی به گور منتهی شود !!!

5- بود ...

گر بر سر لوح ، بودنی ها بوده است    پیوسته قلم ز نیک و بد ، فرسوده است

ور روز ازل هر آنچه بایست بداد !!!       غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است

------

آنها که کهن شدند و اینها که نو، ند    هرکس بمراد خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان بکس نماند باقی       رفتند و رویمُ ، دیگر آیند و روند        

"خیام"

------------------

اضافات :

با کفشهای پاره

پرچم را بالا کشیدیمُ

سرودی خواندیمُ

شب را آسوده غنودیمُ

فردا ...

کفشهایمان نبود

پرچمی بود ...

                   اما  ...

                            پرچم ما ...

                                           نبود !!!

در دور دستها

            عده ای کفشهایمان

                                 را بپا کردندُ

                     پای می کوبندُ

 سرود می خوانند هنوز 

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  87/11/162 AMشاه آمفاکتوس سوم |


 

می تونين نيگاه نکنين اما اگه نگه کردين هيچ گونه مسئوليتی در مقابل سکته شما پذيرفته نمی شود

فهرست اصلی X
درباره وبلاگ
نه اینکه فرو تنم ، نه .......
فقط فرو می روم ، در تنم .
هر از گاهی که .............
بی سابقه ...................
به ساقه افکارم .............
می پیچم ....................
و از پا می افتم .............
وقتی خودخوریم ............
با خودخواهی................
اشتباه می شود !!!........

شاه آمفاکتوس سوم ×××

صفحه نخست
پست الکترونيک

پیوندها


آرشیو موضوعی

آرشیو مطالب

امکانات

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS
Stats Maker Add to Technorati Favorites