تبليغاتX
شاه آمفاکتوس سوم ×××

شعار های روی دیوار ، خط کشی عابر پیاده ، ساختمانها ...

حتی بساطی که ، کنار پیاده رو پر و پخش زمین بود ، آشنا می نمود

اما نمی دانستم ، کجایم و چه می خواهم !!!

پریشان بودم و بهت زده ...

یک اسم ...

فقط یک اسم را بیاد داشتم

و این همان اسمی بود که کنار بساط ، روی زمین با واکس نوشته شده بود " علی واکسی " !!!

اطراف را بار دیگر نگریستم و

تازه ، متوجه ازدحام جمعیت شدم

مردمی که وسط خیابان ، حلقه زده و چشمهایشان از حدقه ، بیرون آمده بود .

در آن میان که همه نگاهشان به یک نقطه متمرکز بود ، پیرمردی دست به سینه کنار دیوار ایستاده و به آسمان می نگریست .

-

 به سمت جمعیت گام برداشتم

کنجکاو بودم بدانم ، چه چیزی آنها را اینچنین بر آشفته است

با صدای بلند بگونه ای که صدایم را بشنود ، از پسر جوانی که موهایش چندین سانتیمتر به قدش افزوده بود و از میان جمعیت خودش را بسختی بیرون می راند پرسیدم ، چه اتفاقی رخ داده ؟؟؟ ، جوانک گوشی موبایلی به دست داشت و بی توجه به سوالم شماره ای را گرفت و برای دوستش اینگونه توضیح داد ، : فیلم برداریی کردم با گوشی که جان میدهد برای بلوتوث بازی ، تصویر مردی است که با ماشینی تصادف کرده و جان به لب که نه ، دل روده اش به لبش رسیده ...

روی صحبتش با من نبود ، اما قضیه را برایم روشن کرد

لحظه به لحظه بر دایره نظاره کنندگان افزوده می شد ، و نا خودآگاه من نیز همراه شدم ، و توانستم خیلی زود و البته راحت به صف اول برسم

تمام تمرکزم را جمع ، و منهای سر و صدای اطرافم کردم

مردی را دیدم که به شکل دلخراشی ، متلاشی شده بود

بی آنکه دلیلش را بدانم ، احساس کردم راحت شده ، و برایش ناراحت نیستم !!!

برایم مسخره می نمود افرادی که اشک می ریختند ، بی آنکه بداند برای چه و برای چه کسی ؟

می شنیدیم ، صدای افرادی ناشناس را که می شد حدس زد اولین بار باشد که آن مرد بی جان را ، می بینند ، اما وصفش را اینچنین می کردند ، انسان خوبی بود !!!

و من با پوزخندی همراه با کنایه گفتم شاید هم هیچگاه ، آدم نبوده ؟

--

همانگونه که خود را به محل حادثه رسانده بودم بیرون آمده و نگاهم بار دیگر ، درگیر اسمی شد که روی زمین با واکس نوشته شده بود

چندین ثانیه ، یا دقیقه یا ... ، زمان را از دست داده بودم و چشمهایم خیره بود ، به بساطی که بنظر می رسید کسی آنها را به عمد در هم ریخته .

ناگهان تمام اتفاقات را دقیقا به خاطر آوردم :

یادم آمد ، قراری داشتم در آن اطراف ، که بهتر دیدم کفشهایم را برای واکس زدن جلوی همین واکس فروش بگیرم ، تا نو ، نوا شود ، بنابراین با لحن خرد کننده ای گفتم یالا واکس بزن ، می خواهم بروم ...

همزمان با شروع به کار او ، موبایلم زنگ خورد و مشغول صحبت شدم .

وقتی آن مرد کفشهایم را برق انداخت ، بی توجه به مکالمه ای که در حال انجامش بودم ، از من طلب 200 تومان پول کرد ، و با تکرار این در خواست باعث شد از کوره در بروم ، و عصبانیتم را با زدن زیر جعبه کار و بهم ریختن بساطش نشان دهم ، از آن صحنه خوب بخاطر دارم چشمهای مردی را که بجای پرخاشگری به دنبال بورس واکسش میگشت .

 

آنقدر مغشوش بودم که متوجه افتادن گوشی موبایلم کنار بساطش نشدم ، سرم را زیر و با چندین ناسزا از کنارش دور شدم ، واکس فروش به دنبالم دوید وسط خیابان که رسیدم خودش را به دو قدمی من رسانده بود و فریاد زد ، آقا موبایلتان را جا گذاشته اید ، که ...

 صدای ترمز ماشین آخرین چیزی است که بیاد می آورم ....

 ---

اشک در چشمهایم دوید ...

احساس کردم غمگین ترین فرد روی زمینم ...

و آن مرد ، که مُرد ، مرد ترین !!!

سرم گیج می رفت ، کنار بساط علی واکسی نشستم و به جمعیتی که غل می زد نگریستم ، دردناک بود ، لااقل برای من ...

 در همین حال و هوا بودم ، که چهره مردی رنگ پریده را دیدم که موبایل به دست ، خود را از میان جمعیت بیرون می آورد!!!

چشمهایم را تنگ کردم و دقیقتر شدم او همان مرد واکس فروش بود .

خودش بود ...

باورم نمی شد ...

...

 از شدت خوشحالی ، دستم را رو به آسمان دراز کردم ، چشمهایم را بستم و فریاد زدم می خواهم از امروز کسی دیگر شوم و بار دیگر خوشحالی خودم را بلندتر فریاد زدم ...

----

در حالی که صدایم میلرزید

دستی را روی شانه هایم حس کردم ، سرد بود ، اما مرا سوزاند !!!

دست متعلق به همان پیرمردی بود که کنار دیوار ایستاده و به آسمان می نگریست ...

آرام دهانش را به گوشهایم نزدیک کرد و نجوا کنان گفت :

.

..

...

بس کن تو قبلا مرده ای !!!    

 

+  87/02/233 AMشاه آمفاکتوس سوم |


تنهای ..................... تنها

        بی لباسی فاخر

موهایت شرجی وُ

                        دلت دریا

نه

گلوبند مروارید ،

                       نه

                 دستبندی طلا

.

..

. . .

 

چشمهایت بسته

                      رو به دنیا

زبانت بند آمده ،

 

( سکوت )

 

نه رمق مانده وُ

                          نه ، نا

           بی سرپناه

تنهای .................... تنها

          دوستت دارم

 

( سکوت )

 

همین گونه

           که هستی

 

لخت

  در آغوش من

        بدون دیروز  وُ

                 ترسی از فردا

 

( سکوت )

 

 

آخرش :

 

            ( سکوت )

+  87/02/123 AMشاه آمفاکتوس سوم |


===========

 

جوان = جوان

زیر خط فقر = فقر

انحراف جنسی = جنسی

سیاست خارجی = DIPLOMACY

دولت نهم = دولت دولت دولت دولت دولت دولت دولت دولت دولت

سهمیه بندی بنزین = بنز *

تورم = تورم

فاصله طبقاتی = ط ب ق ا ت ی

تهاجم فرهنگی = farhangi

بیکاری = êô$╪Ӡ̕���Ū

سانسور = ...

 

 ==========

 

جوان + فقر + جنسی + DIPLOMACI + ( دولت * 9 ) + بنز + تورم + ط ب ق ا ت ی  + farhangi + (êô$╪Ӡ̕���Ū) +  ... =            

 

     ایران

==========

آخرش :

* (( ی و نون !!! ) سهمیه بندی شد)

 

+  87/02/033 AMشاه آمفاکتوس سوم |


اینروزها ، سراغم را ، از "بی" بگیرید که "با" نیستم !!!*

=== 

بی تو ، تمام فاصله ها بوی غربت میدهد !!! **

===

برای فرار از خود چمدانهایم را نبستم فقط چشمهایم را بستم ...و ... رفتم !!! ***

 

آخرش :

توضیحهات ضروری :

* "بی" مانند : بی حال ، بی حوصله ، بیداد !!!

** جمله دوم مخاطب خاصی ندارد  !!!

*** وبلاگ تعطیل نیست فقط باید کمی "با" شوم !!! ( بزودی )

 Technorati Profile

+  87/01/303 AMشاه آمفاکتوس سوم


دختر به فنجون قهوه ای که در دستانش تاب می داد ، خیره شده بود و هر از گاهی به  چشمهای که حرکات اورا زیر نظر داشت گذری می کرد . فضای کافه شلوغ اما ساکت بود ، اینگونه به نظر می رسید که حرفها از ترس تحریف ، ناگفته می ماند

 

پسر با شکستن قولنج گردنش باعث شد حواس دختر به او متوجه شود با همین حربه حرفش را آغاز کرد:

- خوب ... تو من رو دعوت کردی ، محلش رو خودت تعیین کردی ، ساعت و دقیقه اش رو هم خودت معلوم کردی ، پول کافه رو هم خودت باید حساب کنی ، پس رئیس جلسه هم خودتی می تونی پیشنهادت رو اعلام کنی من گوشی دستمه

 

- گوشی و بزار زمین چون رئیس جلسه هیچ پیشنهادی نداره

 

- پیش می آد که رئیس جلسه پشیمون بشه از پیشنهاد دادن اما پیشبینی می کنم تا لحظاتی دیگه ...

دختر چشمهاشو از نگاه پسر دور کرد و گفت : حدست کاملا درست بود  

 

- حدس !!!؟؟؟

 

- نخیر علم غیب ، ارتباط با ماورا ...

 

-  رمال نیستم اما بهتر از هرکس دیگه ای میدونم : دهن بین هستی ، ساعت به دستت نباشه دلشوره داری ، صدای ترمز تو رو از عالم هپروت در می آره ، وقتی خوابت می آد بیشتر حرف می زنی ، از چیزی که می ترسی به جای اینکه فرار کنی خشکت می زنه ، وقتی من سرت داد می زنم حق رو به من می دی ، موقع خندیدن مواظبی دندون روکش شدت دکل نشه ،  وقتی به بلندی می رسی هوس خودکشی می کنی ، و اما وقتی از حموم می آی بیرون ...

( دختر با دست پاچگی ترجیح می ده به صحبتهای پسر مسیر تازه ای بده ) : .... قبوله ، اما اینکه من پیشنهادی دارم اینو چی می گی ؟؟؟

 

( با نیشخندی جواب می ده ) : الان کمی عصبی شدی ، چشمهات و حتی ابروهات هم این رو نشون نمی دن ، اما آب دهنت رو اونقدر سریع و پشت سر هم قورت می دی که من می ترسم بپره بیخ گلوت ، اینکه از کجا فهمیدم پیشنهادی داری ... : در حدود 5 دقیقه اس بدون اینکه لب به فنجون قهوه ات بزنی داری این دست اون دستش می کنی توی این حالت ، تو یا پیشنهادی داری که درست روش فکر نکردی یا می ترسی من چی راجع بهش فکر کنم !!!

 

- حق با توئه !!! (( فنجون رو روی میز گذاشت و ادامه داد )) ما از هم به شناخت کافی رسیدیم ، همون قدر که تو از زیر و بم رفتار من سر در می آری ، من هم به پستی و بلندی های شخصیتت سرک کشیدم و خوب می شناسمت .

 

- اگه راست می گی بگو  از کجا می فهمی احتیاج فوری به دستشویی دارم ؟؟؟

 

( دختر بعد از اینکه یک قلوپ از فنجون سرد شده قهوه اش رو سر کشید ادامه حرفش رو از سر گرفت ) : توی چند سالی که اینجا دانشجو بودی ، تونستیم هم دیگه رو بشناسیم و درک کنیم ، خانواده تو با توجه به تعریفات و تفسیراتت با خانواده ما جفت و جورن ، تو احساسی بودن من رو تحمل می کنی ، من هم با اخلاقهای خاصت کنار می آم ، سیگار می کشی و فکر می کنی من نمی دونم ، روزی که تنها توی خونمون بودیم ، بهم ثابت شد چشم و دلت پاکه ، شخصیتت من رو تحت تاثیر قرار میده ، وقتی در اوج عصبانیت هستم مطمئنم هرکس دیگه ای به غیر از تو باشه ، یا محلم نمی زاره ، یا محلش نمی زارم ، مثلا اون روز که با سحر بحثمون شد ، حرفهای منطقی و اصولی تو باعث شد من آروم بشم ... 

 

( پسر بار دیگه قولنج گردنش رو گرفت اینبار از سمت راست و سوالش رو به طرز مشکوکی بیان کرد ) : حالا مطمئنی من رو تا حد قابله قبولی می شناسی ؟ می دونی شناخت نادرست از هم ، باعث میشه کل آرزوهای تو ،من ، بهتر بگم ، دو خانواده از بین بره ؟

- ( درحالی که بهت زده شده بود ) : تو باز هم دست من رو خوندی !!! دقیقا پیشنهاد من همین بود ، فقط نمی دونستم چه جوری بگم من حس می کنم ما می تونیم با هم خوشبخت بشیم و فکر هم نمی کنم حرفی ناگفته بین ما مونده باشه ، همه جوانب رو سنجیدم و مهمتر از همه اینکه هیچ نقطه تاریکی توی صحبتهات نشنیدم ، من به تو ایمان دارم تا حالا اینقدر مطمئن نبودم !!!

پسر سرش رو به زیر انداخت و بار دیگه بر سوالش تاکید گذاشت : مطمئنی !!!؟؟؟

 

- کجاش عجیبه ؟

 

( نفسی چاق کرد و صحبتهاش رو با مکثهای کوتاه به زبون اورد ) :

ببین دختر ، باید یه روزی اینها رو بهت می گفتم ، چون هیچ وقت متوجه نمی شدی ، تو من رو نمی شناسی ... شاید بهتر بود تو خماریش می موندی ، اما اونقدر خوب و ساده دل هستی که ، از ترس دامن گیر شدن آهت،  دنبال راه در رو بگردم ... حالا فکر می کنم بیشتر از این بازی کردن با تو ، یعنی همون بلایی که سرش می ترسم ، ببین اگه من بهت گفتم توی شهرستان خانوادم پول و پله دارن ، فقط به خاطر این بود که جلوی تو کم نیارم ... من الان 2 ترمه که دارم شهریه ام رو به صورت اقساط می دم ... اگه وقتی احساسی میشی و گریه می کنی ، بهت یه دستمال می دم ، این به خاطر رعایت حال تو نیست ، من اعصاب آب غوره گرفتنت رو ندارم ... اون روزی که اومدم خونتون ، محو تماشای دکوراسیون خونتون شده بودم ، واسه همین تو فکر کردی من خیلی آره !!! ... حتما تا الان متوجه شدی که انگشتر مامانت گم شده ، همون روز کزایی که خونتون بودم گذاشته بود سر تلویزیون ...

 

( دختر در حالی که نمی دونست چطور خودشو کنترل کنه انگشتش رو به نشونه تهدید به سمت پسر گرفت اما فقط تونست آب دهنش رو قورت بده )

 

مامانت اونقدر طلا و جواهر داره که یه انگشتر به جایی نمی رسه ، ...

 می دونی چرا سحر با تو درگیری پیدا کرد ، فقط به خاطر این بود که من به اون پیشنهاد دوستی دادم ... اون هم تهدید کرد ، که به تو میگه منم با زرنگی میونه شما دو تا موش دوندم ... !!!

 دختر با عصبانیت از سر جاش بلند شد نگاهی به صورت و چشمهای آرام پسر انداخت و تنها کلمه ای که به ذهنش می رسید رو به زبون اورد : خیلی پستی !!!

 

قبل از اینکه به کمرش چرخش بده تا از آدمی که هیولا صفت می دید دور شه پسر دست دختر رو گرفت و مجبورش کرد بشینه ... 

 

دیدی گفتم من رو نمی شناسی ، اگه می شناختی یک بار هم شده میون صحبتهای من می گفتی،  این غیر ممکنه ، داری دروغ می گی یا مثلا می گفتی ... باورم نمی شه !!! یا هر چیز دیگه میون صحبتهام با مکثهای که می کردم منتظر همین جملات بودم اما تو به حرفهام شک هم نکردی ... نا امیدم کردی دختر ... حداقل لحظه ای که می خواستی بری می تونستی بگی جوره دیگه ای از تو انتظار داشتم ، اما تو نه تنها من رو نشناختی بلکه توی شناخت خودت هم مشکل داری !!!

 

پسر دستش رو روی لبه میز گذاشت و صندلی رو به عقب هل داد صدای صندلی درست مثل صدای ترمز ماشین توی گوش دختر پیچید ... و او  را به حال خودش تنها گذاشت ...

 

دقایقی به تمام ماجرا فکر کرد

.

به اینکه اصلا مادرش هیچ وقت انگشتری روی تلویزیون نذاشته ...

..

به اینکه با دوستش سحر تو دانشگاه سر یه کل کل ساده قطع رابطه کرده بودن ...

...

به اینکه چند بار اتفاق افتاده بود که پسر سر دختر رو توی آغوش کشیده و گفته گریه کن تا خالی شی ...

.... 

به اینکه با وجود اونهمه اطمینان چطور پسر رو نا امید کرد ...

 

.

..

...

....

 

به آرومی از روی صندلی بلند شد به سمت پیشخوان رفت تا پول میز و  حساب کنه مسئول پیشخوان با خنده به دختر نگاهی کرد و گفت :

اون آقا گفت به شما بگم رئیس جلسه پول میز رو حساب کرده !!!

 

----------------

 

:  اضافات  

 

روبرویم

 نمی دانم  

کیست که مرا مینگرد

         خود من

خود تو

         یا ابلیس

.

.

.

وقتی صندلی خالیست

+  87/01/173 AMشاه آمفاکتوس سوم |


می خواستم با مطرح کردن چندین نمونه از اقداماتی که دو تن از نامزدان ورود به مجلس که اتفاقا دوران نامزدی و ماه عسلشان را با هم خوش گذرانده اند ( زن و شوهر هستند ) بهانه ای دست و پا کنم برای لحظاتی که ، منجر به شادی و گشودن گل از لب و لوچه مان شود

 اما با دیدن نام این دو خدمتکار بی مزد و منت در میان نمایندگان انتخابی شهر اصفهان که ضمنا اوصولگرای مستقل نیز می باشند گل که از گلمان نشکفت هیچ ، بلا نسبت جمع ، کود حیوانی به حلقمان فرو ریخت !!!

با اینحال بد ندیدم شما را نیز دعوت کنم به استشمام بوی مطبوع کود نازل شده !!!

 

( موراد ناسخ و منسوخ )

 

دفاع از سن رای دهندگان 15 ساله = دفاع از جوانان = افزایش جریمه مشروبات الکلی = کمک به مساجد و حسینیه ها علاوه بر سهم استان

مقابله با تصاویر مستهجن و مبتذل = تذکر نسبت به نصب عکس شهدا معزز در صحن مجلس

 

( مواردی که همراه شدند با توضیحات تکمیلی  )

 

تذکر برای تاخیر پروازها ... ( لازم به ذکر است اینجانب از اهواز همین چند روز پیش عزیمت فرمودیم به اصفهان که همراه بود با 8 ساعت تاخیر در پرواز )

دفاع از مسائل هسته ای و افشای افراد مسئله دار ... ( رد خور هم ندارد )

مقابله با دانه درشتها ... ( افرادی که دانه های تصبیحشان درشت تر از حد معمول است )

تذکر به گرانی کود شیمیایی ... ( فکری بحال نان کن که خربزه آب است )

تذکر به برخی نمایندگان نسبت به گفته های بی جا نسبت به رابطه با آمریکا ... ( احتمالا با ادبیاتی نظیر تو " که که خوری نکوون !!! (( گ.وه خوری در زبان اصفهانی ))) "

دفاع از طلاب خارجی حوزه های علمی کشور ... ( میشه کمی بیشتر توضیح بدین ؟ )

دفاع از حزب الله لبنان و گروهای مبارز فلسطینی ... ( بهتر بود می گفتند مشارکت در حمله به اسرائیل )

دفاع از سپاه در برابر مطالب بی اساس آمریکایی ها و جلسات صهیونیست ها ... ( طلا که پاکه چه منتش به خاکه ؟ )

تذکر به ریاست مجلس در مورد عملیاتی کردن نظرات مقام معظم رهبری ... ( و این است نماینده مجلس مردمی ایران )

دفاع از دیدگاه دولت در مسائل هسته ای و سیاست خارجی ... ( شما اینگونه بخوانید دفاع هسته ای ( یا تخ.ماتیک ) از سیاست خارجی دولت )

 

( بدون شرح )

 

اعتراض به منش و روش تشریفات  و هزینه های غیر ضروری در مجلس نظیر نصب دیوار شیشه ای ، خرید سطل زباله ، تغییر پی در پی موکت و ...

 

( و ... )

  

 

+  86/12/272 AMشاه آمفاکتوس سوم |


ولش : با عرض معذرت بابت طولانی شدن داستان به شما پیشنهاد میکنم اگر تمرکز کافی ندارید ، بهتر است " فعلا " نخوانید ...

 

قومی متحیرند اندر ره دین

                                          قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آن که بانگ آید روزی

                                           کای بیخبران راه نه آنست و نه این

 

-  -  -  -  -  -  -  - -  -  -  -  -  -  -  -   -  -  -  -  -  -  -  -

 

دو پرده:

 

زمستان بود ، پسری نوجوان ، با صورتی سبزه روی نیمکت پارکی نشسته و سرش را میان شانه هایش فرو برده و در دست کتابی داشت و مشغول خواندنش بود ، بعلت خستگی به گردنش فشاری داد تا قولنجش بشکند ، متوجه پیرمردی شد با موهای سفید و ریشی تقریبا بلند که به علت سبزگی چهره اش بیشتر به چشم می آمد در یک دست عصایی داشت و در دست دیگر کتابی حمل میکرد و آرام به سمت پسر در حرکت بود .

وقتی به نزدیکی نیمکت رسید ، سرفه ای کرد و آهی کشید ، و از پسر خواست که کنارش بنشیند ، پسرک بدون لحظه ای درنگ جا باز کرد

پیرمرد نشست ، نفسش که جا آمد تشکر کرد و ممنون دار شد از اینکه او را پذیرفته و سر صحبت را اینگونه باز کرد : پسرم کتابی که در دست داری به چه کارت می آید ؟

پسر جلد کتابش را نشان داد : امروز امتحان دارم ... اومدم مرورش کنم ، قبلا خوندم حفظ ... حفظم اما نمی فهمم ... معلممون میگه ... نباید زیاد به اینجور چیزا فکر کنی !!!

پیرمرد پرسید : به چه قبیل موضوعات ؟

-         مثلا ... مثلا چرا آسمون هفت طبقس چرا هشت طبقه نیست یا بیشتر ؟

 پیرمرد چشم در چشم پسر دوخت لبخندی زد و ( بعد از کمی مکث ) گفت : پسرم ، از " برای خردمندانی که چرخ روزگار بکامشان نچرخد فلک هشت باشد یا که هفت چه تفاوتی دارد" و آن زمان که " چشم از این دنیا فرو بندند چه در تابوت دفنشان کنند و چه آتش زنند جسمشان را ، مهم این است آرزوها و اعتقاداتشان رامیگذارند و میروند " ( پیرمرد ، نوازشی کرد پسر را و به راه خود ادامه داد )

حرفهای پیرمرد برای پسر سنگین بود اما سعی کرد بفهمد و در مقابل فقط سرش را تکان داد

 

-  -  -  -  -  -  -  - -  -  -  -  -  -  -  -   -  -  -  -  -  -  -  -

 

سه پرده:

 

بهار بود ، هوا گرگ و میش ، زمستان کامل از آن حوالی رخت خود را نبسته بود ، پسری جوان با لباسی که گرمای چندانی نداشت در عوض به رنگ پوست سبزه اش می آمد ، با شاخه گلی که  هربار می بوئید ، روی نیمکت پارکی نشسته بود و پایش را رو پای دیگر انداخته ، و با ژستی خاص به سیگارش پک میزد و به اطراف نظر می انداخت ، پیرمردی با عصا و شاخه گلی درون جیب کتش ، آرام به سمت پسر جوان آمد از جوان خواست تا بنشیند و چندین بار تقاضایش را تکرار کرد اما او حواسش پرت اطرافش بود و بی توجه به این خواسته ...

به ناچار پیرمرد مجبور شد برای آنکه جوان متوجه حضورش شود ، آرام به شانه هایش که از سرما می لرزید ، اما اجازه نمی داد لرزشش به چشم آید ، بزند

جوان ناگهان از کوره در رفت و به پیرمرد پرخاش کرد : چرا میزنی پیری !!! خوبه منم بزنم تو گوشت ؟!؟

پیرمرد چهره اش در هم رفت اخمی کرد و با حالت تاسفباری گفت : جوان ، من از اینجا رد میشدم ، که تو را دیدم و اگر اجازه دهی کنارت بنشینم و نفسی تازه کنم ...

جوان در حالی که آخرین پک به سیگارش را زد و زیر پا خاموش و دودش را به داخل هدایت کرد ، سرش را به علامت جواب منفی تکان داد : قرار دارم ، انتظار نداری که 3 تایی بشینیم رو یه نیمکت ، ها ؟

پیرمرد یک گام برداشت و گفت : " انگار که هرچه هست در عالم ، نیست ... انگار که هر چی نیست در عالم ، هست " (و قدمی دیگر برداشت)

جوان به خودش آمد و بی هیچ تعارفی خودش را جمع و جور کرد تا جا را برای پیرمرد باز کند

" پیرمرد با اینکه آزرده بود برگشت و نشست !!! "

 

جوان پاکت سیگارش را در آورد ، یکی را به لب گرفت و آتش زد ، و سپس برای شیطنت و شاید آزار پیرمرد به او تعارف زد و در حالی که انتظارش را نداشت ، پیرمرد سیگار را قبول کرد و جوان مجبور شد یک نخ دیگر برای خود روشن کند ، پس با تعجب گفت : سیگار هم میکشی ؟ ما فکر کردیم الانه ، می خوای بشینی ، نصیحت و داستان و از این شعر و ورا ، سرهم کنی و کم کم وکیل وصی خدا بشی ، اما اصلا به تریپت نمی آد ؟

-         وکیل و وصی خدا !!! ، مگر خصوصیات ظاهریش چیست که در من نمی بینی ؟

-    ای بابا ، گیر دادیاااا !!!  معلومه خووو !!! مثل همین انیمیشن های ژاپنی ... بلند قد ، face شون نورانی و صداهه با اکوو ( و اشاره ای کرد به عصای پیرمرد ) اینم که خیلی مسخره اس !!!

-    حق با شماست جوان ، وکیل وصی خداوند ، شاید اینچنین هیبتی داشته باشد که توصفیش کردی ... اما از کجا می دانی ، من خود خداوند ... ( جوان حرفش را ناتمام گذاشت )

-    بگو می خوای موعظه کنی ،  بهشت و جهنم و بکشی وسط و ، خلاص ، چرا دیگه می پیچونی ؟... حرف شماها چیه ؟ ... ریش بلندتون رو در راه حلال و حروم سفید کردین ، که آخرش برید بهشت و ، حالشو ببرید ؟ ... غیر اینه ؟ ... والا ، بلا حرف منم همینه ... اون دنیا مال شما ، اوکی ؟ بزارید ما توی همین دنیا ، با حوریهای بهشتی باشیم ، بخوریمو ، بنوشیمو ( پک عمیقی به سیگارش زد ) بکشیم ... خوب معامله ای ، قبول داری ؟؟؟

 

پیرمرد همزمان با جوان پکی به سیگار زد و گفت : به غیر از این هر چه میگفتی ، شک میکردم که جوانی و تشنه رسیدن به امیال ... من نیز موافقم با گفتهایت !!! منتها از تو میخواهم ، بیاندیشی به این گفتار :

 " با خردمندان و نیک اندیشان ، نشست و برخاست کن ، حتی در مواقعی که باده می خوری و در بزم و سرور بسر میبری ،

 هیچگاه بسیار مخور ، تا فاش نسازی اسرار درونت را ، گه گاه خور ، اندک و پنهان !!! گر معشوقت لاله رخ است مطمئن شو که خندان و اهل دل است همچنین غمخوار است ، نه خونخوار ...

 

تا تهش رو خوندم حاجی ...!!! اطلاعاتی هستی ها ؟

بیسیمت کجاس ؟ خداوکیلی ، کلاهت رو قاضی کن ما که شراب میخوریم رنگ خون ، خونخوارتریم ، یا شما که خون ماها رو تو شیشه کردین ؟

( از روی صندلی بلند شد و عقب عقب گام برداشت ) اصلا حق با شماس ، همیشه حق با شما بوده ، تو رو امواتت از خیر ما بگذر ... اوکی حاج آقا ؟ شتر دیدی ندیدی !!! بخدا .!!!.قول میدم سربراه بشم ( و ناگهان شروع به دویدن کرد بی آنکه به پشت سرش نگاهی بیاندازد )

 

-  -  -  -  -  -  -  - -  -  -  -  -  -  -  -   -  -  -  -  -  -  -  -

 

یک پرده :

 

تابستان بود ، مردی میانسال روی نیمکت پارکی نشسته بود ، موهایش جوگندمی با صورتی سبزه که در سایه سار درخت ، تیره تر می نمود ... کاغذ و قلمی به دست داشت و به آسمان خیره میشد ، ابروهایش را بالا می انداخت یک چشمش را ریز میکرد ، و گهگاه ته خودنویسش را می جوید ، مکثی میکرد و  این حس بوجود می آمد ، جادوی همین حرکات او را به نوشتن وا میدارد ، اما طولی نمی کشید دستنوشته خود را مچاله می کرد و پشت سرش می انداخت ...

در تکرار همین منوال بود ، قبل از اینکه نقطه دیدش از آسمان ، به کاغذش برسد چشمش صورت پیرمردی را دید ، با ریشهایش نسبتا بلند و سفید ، خودنویس زیبایی در جیب و عصایی در دست داشت ، کمی تعجب کرد و از او پرسید : آقا ، اگه دوست داری می تونی بشینی ... ( و منتظر جواب ماند )

پیرمرد محتاطانه گفت : لطف میکنید ...

( مرد برگه های پر و پخشش رو کمی مرتب کرد تا پیرمرد کنارش بنشیند ) اختیار داری ، این چه حرفیه ؟ تا حالا شما رو اینورا ندیده بودم ، نکنه راه گم کردی پدر ؟

-    خیر ، من مدتهای مدیدیست که در همین حوالی قدم میزنم ، شاید شما آن راه گم کرده باشید نه من .!!!.

     -     چه جالب ، آخه من هم سالهاس روی همین نیمکت میشینم ، ( و تازه متوجه جواب و سوال دو پهلوی پیرمرد شد ) اوه !!! بله ، دقیقا حق با شماس ... چون من تازه دارم میفهمم ، " دنیایی که دیدم هیچه ، اون چیزی که در موردش شنیدم پوچ "

برای رسیدن به جواب معما همه عاجزن از مبتدی گرفته تا استاد ، همشون میترسن ، واسه همین پاشون رو از دایره بیرون نزاشتن

به قول پدر خدا بیامرزم ، معما چو حل گشت آسان شود ... اما اینبار " وقتی پرده بیوفته دیگه نه من هستم نه شما " ... زبونم لال !!!

 

( پیرمرد دستهایش را روی هم گذاشت ) : معمای دشواری که از آن سخن می رانی ، چیست ای مرد ؟

 

-     پدر من ، بگو چی نیست !!! خدا کجاس ؟ ما کجاییم ؟ بهشتش کدوم وریه ؟ جهنم چه شکلیه ؟ اگه از قبل تقدیرمون رقم خورده ، دیگه زندگی چه معنی میده ؟ اصلا اگه این شکلیه ، میخوام بدونم کسی که من رو سرشته ، دوزخیم کرده یا بهشتی ؟ اصلا  " کی میره بهشت و کی میره جهنم " ؟ ، به درک ...!!! اسفل السافلین ( خنده اش گرفت ) ... سیخ داغ !!! ، آویزون کردن انسانها از فلان جاشون ، تا گردن بری تو گو.ه ، مگه اونجا فاضلاب کشی نداره آخه ؟ ( چهراش فیلسوفانه شد )

خیلی کار دارم ...خیلی ...