|
دیوارها مقدسند ... پدر میگفت : روی دیوار شعار می نوشتیم ، سیاسی ، مرگ بر فلانیُ ، درود بر بلانی ، دیکتاتورها از روی همین دیوار سقوط میکنند ... خود من خود من دوستت دارم را قبل از ،به زبان آوردن روی دیوار حک کردم ... اما یادم نمی رود ، گهگاهی باید به همه مقدسات شاشید ، یا دست مُفی خود را با همین مقدسات پاک کرد !!!
ارسال به:
+ 90/10/091 AMشاه آمفاکتوس سوم | این مهمونایی که فک میکنن حبیب خدان و هی در صدد زیاد کردن ثوابتان می باشند !!!
ارسال به:
+ 90/10/070 AMشاه آمفاکتوس سوم |
یه وقتایی هست نباید چیزی بگی ... طرف مقابلت اگه شعورش برسه خودش می فهمه !!!
ارسال به:
+ 90/09/252 AMشاه آمفاکتوس سوم |
" داری منُ عصبی میکنی " .... به محض شنیدن این جمله از اینجانب فاصله
بگیرید و تا اطلاع ثانوی پاپیچ نشوید ( لطفا هم ندارد !!! )...
ارسال به:
+ 90/09/085 PMشاه آمفاکتوس سوم | متنفر بودم از این معلمهایی که دفتر مقشتو که اینهمه زحمت کشیده بودی پاش، خط میزدن ... حتی صد آفرینشون هم دوایی برای حس تنفر نسبت بهشون نبود
ارسال به: + 90/09/021 AMشاه آمفاکتوس سوم | هر چه گفتنی بود را گفتم جز حرفهای قطوری که در دهانم نمی گنجیدُ روی زبانم نمی چرخید می نویسم ، می نویسمـ اما بی صدا بخوان که مبادا جمله ها راه گلویت را بند بیاورند
ارسال به: + 90/08/070 AMشاه آمفاکتوس سوم | تنهاييم را ، سکوتم را ، دوست دارمُ مي ترسم ، مي ترسم بشکند ، بشکندُ خبر دار شوند !!!
ارسال به:
+ 90/07/133 PMشاه آمفاکتوس سوم | دلم پیش تو گیر استُ تو از من دلگیر !!!
ارسال به: + 90/07/011 AMشاه آمفاکتوس سوم | هر باری که ماه کامل میشود به یاد آر یکی یکــ روز یکــ باره - برای پیدا کردن با تو بودنفقط و فقط با تو .... - نیست شد !!!
ارسال به: + 90/06/3011 PMشاه آمفاکتوس سوم |
هميشه از دفتر پاکنويس متنفر بودم پاکنويس بنظرم بزرگترين دروغ زندگيه
ارسال به:
+ 90/06/207 PMشاه آمفاکتوس سوم |
|
|