|
دوش در حلقـه ما قصـه گیسوی تو بود
ارسال به:
+ 91/03/073 AMشاه آمفاکتوس سوم |
در این بیت لسان الغیب اشاراتی دارد به گشت ارشاد گویا :
كس نیست كه افتاده آن زلف دو تا نیست در رهگذری نیست كه دامی ز بـلا نیست ارسال به: + 91/02/300 AMشاه آمفاکتوس سوم |
بعضی از جملهها هیچ بار مفهومی و عقلانی به همراه ندارن یا "در فلان کتاب آسمانی آمده است که ".....
ارسال به:
+ 91/02/273 AMشاه آمفاکتوس سوم | یار ما از وقتی که رفــــت یارو شد ! ارسال به: + 91/02/043 AMشاه آمفاکتوس سوم | اصن درک نمیکنم فک و فامیلای عروس موقع بدرقه عروس و دوماد تا خونه شُوور چرا انقد خوشحالی میکنن ... با توام تو که تا قوزک پا از تو پنجره ماشین اومدی بیرونُ میرقصی؛ امشب چه شبی است ؟! ارسال به: + 91/01/236 AMشاه آمفاکتوس سوم |
روی چارپایه ای نامطمئن نشسته بود با عزمی
راسخ ، طنابی به دست داشت و تکه تکه آن را لمس می کرد ، در نقاط مختلف
استقامت آن را با فشارهای ناگهانی به آزمایش می گرفت . همیشه با نزدیک شدن
فصل بهار بچه ای بهانه گیر میشد که دلتنگ بود ، می خندید و گریه می کرد ،
یاد مادر بزرگ می افتاد با سفره هفت سینش یاد دورانی نه چندان دور که غم و
غصه از او دور بود ، رنگ زدن تخم مرغ ، توف کردن در تنگ ماهی ، تماس کف دست
با سبزه های جوانه زده ، کش رفتن سکه ها برای خریدن نوشابه و هیجانی که با
تیک تیک ساعت و دعاهای زیر لب ،در سکونی پر از امید معنا می گرفت ... یادش
می آمد که چند دقیقه قبل از نوروز به دستور مادربزگ هیچ کس حق نداشت از سر
سفره بلند شود و یا مشغول کار دیگری باشد حتی اگر دستشویی امانش را بریده
بود ... چون اعتقاد داشت در آن لحظه هرکس مشغول به هر کاری باشد تا سال آینده همان کار را ادامه خواهد داد ... اما اینها بکنار او در اجرای تصمیمش مصمم بود . نگاهی به ساعت انداخت که سنگینی وزنش را دیوار تاب نیاورده بود و با قابی شکسته روی زمین افتاده و گویی به اجبار ، ثانیه ها را می شمرد تا لحظه تحویل سال 8 دقیقه مانده بود که
بالاخره توانست طناب را محکم گره بزند سیگاری را آتش زد و دودش را با استرس
پایین داد چند پک عمیق با فاصله زمانی کم کاملا ارضایش کرد ، نگاهی به
آسمان طبله کرده اتاق انداخت بلند شد و ایستاد زیر پاهایش تکانهای
شدید چارپایه را حس کرد ، وقتی به اوضاع مسلط شد و تعادل خود را بازیافت
طناب گره کرده را به آویز انداخت و گره را زیر گلویش سفت کرد قفسه سینه اش
را پر کرد از اکسیژن و با یک حرکت ناگهانی و غیر قابل برگشت چارپایه را با
لگد کنار زد آنجا بود که مرگ را دید که دارد گلویش را به سختی فشار می دهد
نا خودآگاه چشمهایش بسته و تمام عضلات گردنش منقبض شد ، پاهایش را حس نمی
کرد اما به شدت تکان می خورد و بدن بی جانش به همراه طنابی که دور گردنش را
فشار میداد به اینطرف و آنطرف تاب می خورد صدای شکستن مهره های گردنش
همراه با صدایی شبیه غرش آسمان در مغزش پژواکی ابدی پیدا کرد ..... و
این صدای واضح آخرین صدایی بود که شنید . .. ... 8 دقیقه مانده به آغاز سال نو بازهم تکرار لحظه ها با این
تفاوت نسبت به سالهای دور که اکنون موجود بی جانی است که نه می تواند بخندد
نه گریه کند ، هیچ اختیاری از خود ندارد پاهایش را حس نمی کند و زبانش
قدرت ادای جملات را ندارد او از گردن به پایین فلج شده و حتی نمی تواند خود کشی کند ..... به قول مادربزرگ یک سال است که دارد می میرد !!! اضافات : باز هم نوروز و یک عالم تفسیر تکراری ای کاش کاش با هم بودیم و تکرار تقدیرمان میشد
ارسال به:
+ 90/12/262 AMشاه آمفاکتوس سوم |
هر کس دیگه ای جای من بود ؛ نمی خواست جای من باشه !!!
ارسال به:
+ 90/11/300 AMشاه آمفاکتوس سوم | بیا پرده را کنار بزن ، من هم پنجره را باز می کنم آنوقت سرمان را بیرون می بریم و بی قید و بند فریاد می زنیم مــــــا عاشق یکدیگریم ... فقط یادت نرود "روسریت" را سَر کنی !!! (عنوان مطلب از دیالوگ آخر فیلم واکنش پنجم وام گرفته شده است ) ارسال به: + 90/11/165 AMشاه آمفاکتوس سوم |
دیوارها مقدسند ... پدر میگفت : روی دیوار شعار می نوشتیم ، سیاسی ، مرگ بر فلانیُ ، درود بر بلانی ، دیکتاتورها از روی همین دیوار سقوط میکنند ... خود من خود من دوستت دارم را قبل از ،به زبان آوردن روی دیوار حک کردم ... اما یادم نمی رود ، گهگاهی باید به همه مقدسات شاشید ، یا دست مُفی خود را با همین مقدسات پاک کرد !!!
ارسال به:
+ 90/10/091 AMشاه آمفاکتوس سوم | این مهمونایی که فک میکنن حبیب خدان و هی در صدد زیاد کردن ثوابتان می باشند !!!
ارسال به:
+ 90/10/070 AMشاه آمفاکتوس سوم |
|
|