تبليغاتX
شاه آمفاکتوس سوم ×××

می تواند 9 ساعت باشد یا 9 دقیقه ... در این بازه زمانی حفره ای در مغزم ایجاد شده که اجازه نمی دهد اتفاقاتی که در این مابین رخ داده را بیاد آورم و آنچنان ذهنم را مشغول کرده که نمی توانم به روی چیزی جز ، لحظاتی که از دست داده ام تمرکز کنم ،

برای همه ممکن است پیش آید که غذایی که خورده ایم مکانی که بوده ایم و یا اسم خاصی را از یاد برده باشیم و این فراموشی می تواند مثل آفتی به جان و محیط فکریمان غلبه کند ... اما چیزی که من از دست داده بودم زمان بود شکافی به ژرفای 9 ماه ، و شاید 9 ثانیه  ... گیج بودم و بدون هیچ ایده ای روی صندلی کنار کامپیوترم نشته و سعی در پیدا کردن راهی بودم که مرا از این بلاتکلیفی نجات دهد  ، روی میز ، اغلب وسایلی را نگهداری می کردم که برایم  ارجحیت کاری داشتند پس تصمیم به وارسی آنها کردم ، چیزی که بتواند حافظه ام را تحریک کند وجود نداشت... یک مشت کاغذ که هر از گاهی روی آنها با قلم خطوط بی ربطی را ترسیم میکنم به شکل نامرتبی روی میز پخش بود و زیر برگه ها دی وی دی های بدون نام و پاکتهای خالی جولان می دادند نکته جالب اینجا بود که هیچگاه با این شلوغی مشکلی نداشتم و هر بار که بدنبال وسیله خاصی ،نوشته و یا شماره ای می گشتم مدت کوتاهی طول نمی کشید که می یافتم

لحظه به لحظه مکش حفره را احساس میکردم که گویی قصد داشت مرا در خود ببلعد سرگرم کردن خود حیله ای بود که نتوانست مرا از این وضعیت فلاکت بار رهایی بخشد ضمیر ناخودآگاهم خبر میداد از جدالی بین من و دشمنی به نام نسیان که با تمام قوا سعی در نابودیم داشت  و هیچ چیز در نبرد ، عذاب آور تر از این نیست ،که بدانی دشمنت در وجود تو رخنه کرده و تو نمی دانی کیست کجاست و چه می خواهد  

کمی راه رفتن می توانست کمکی باشد برا یادآوری آنچه بر من گذشته از روی صندلی برخاستم به اطراف گذرا نگاهی انداختم همه چیز سر جایش بود حتی آن عکس کذایی که همه متفقل القول نظرشان بر این بود که چهره ام بسیار خوب و بی عیب افتاده است ... با قدم های کوتاه از اتاق خوابم فاصله گرفتم و با هر قدمی که بر می داشتم پنداری اتاقم محو می شد اما جرات برگشتن نبود می ترسیدم همه چیز پشت سرم زیر و زبر شود پس فقط به جلو نگاه میکردم و راهرویی که تمامی نداشت تا به حال برسد ...

همه جای خانه مرتب بود اما هیچکدام از وسایل آشنا نمی نمود آن مبل راحتی مشکی ،شاخه های بامبو ،مجسمه های چوبی که اغلب وهمناک بود ، هیچکدامشان را بیاد نمی آوردم ، ایکاش از روی صندلی بلند نمیشدم یا حداقل در همان اتاق آشنا می ماندم و به زیر پتو می خزیدم ،چشمانم را می بستم و وقتی بیدار می شدم همه چیز سر جای خود بود ... شوکه و بی هدف به اطراف خانه نگریستم بغض گلویم را فشار می داد اما وضعیت کاملا خنده دار بود حتی به یاد نداشتم قبل از این وسایلم چه بودند و چیدمانشان به چه ترتیبی بود

پریشان و آشفته به طرف اتاق خوابم روانه شدم به امید اینکه کابوس گمگشتگی دست از سرم بردارد به در که رسیدم و آن را گشودم آنجا را شبیه هر چیزی دیدم بجز اتاق خواب و بیشتر از همه حکم انبار را داشت مثل دیوانه ها دور تا دور خانه گشتم دیوارهای خانه نیز برایم بیگانه بود ،به اتاقی رسیدم که روی میزش یک سری کاغذ با طرحهای که شاید با خودکار کشیده باشند وجود داشت این علائم از آن هر کسی که بود : آشفتگی ، ناخشنودی و نفرت از دنیایی که در آن می زیست ،و احساس بیگانگی و رخوت را به من القا می کرد ، تخت خواب و قاب عکسی که به نظر از آن صاحب خانه بود هیچ خاطره ای را در من زنده نمی کرد احمقانه ترین نظری بود که قویا صحت داشت من در جایی بجز خانه خود هستم اما اینکه کیستم خانه ام کجاست و در اینجا چه میکنم سوالاتی بود که حتی دوست نداشتم به آن فکر کنم ... کورمال در خروجی را پیدا کرده و به بیرون گریختم ، در خیابانها پرسه زنان راه رفتم ،تا خستگی زمین گیرم کرد ... دراز کشیدم پاهایم را به سمت شکم فرو بردم و در خود جمع شدم و سپس چشمانم را بستم

"خبر خوب اینکه دیگر هیچ حفره ای را در وجودم احساس نمی کردم و خبر بد می تواست این باشد ، مرده ام و روحم در میانه گودالی گیر کرده است اینجا باید آخر زندگی من باشد و اندکی دیگر ممکن است به دنیای دیگری وارد شوم !!!"

.... در گوشه ای از شهر ، شهری که نمی شناختمش چشم از هم گشودم از دیدن دنیای پیرامونم شگفت زده و در عین حال بیمناک شده بودم  .... گویی از آسمان مرا توف کرده باشند روی زمین !!!

بی خاطره ،بی پیشینه با زبانی که در کامم نمی چرخید و از گفتن کلمات عاجز بود ،بیمناک و حیرت زده اطرافم را با دقت ور انداز میکردم اولین رهگذری را که دیدم تمام توانم را گذاشتم تا از او سوالی مفید بپرسم مطمئن نیستم توانستم حرف بزنم یا نه اما سخنی که رهگذر شاید به عنوان جواب به من داد را بارها پیش خود تکرار کردم "هفت بهمن" ... هفتمین روز بهمن ... امروز من متولد شده ام !!!

 

---------------------

ابلاغیه شماره 8

 

تولد مرا از ته اعماقتان تبریک بگوید و هدایای خود را اعلام کنید !!!

---

تبصره شماره 1 : اگر داستان را نخوانده و فقط برای تملق گویی می خواهید شادباش گوید ،می گوییم سر از تنتان جدا کنند

--

تبصره شماره 2 : افرادی که امر کردیم سر از تنشان جدا شود به میمنت تولد پادشاه ،مشمول عفو می گردند

-

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/11/075 AMشاه آمفاکتوس سوم |


شعار های روی دیوار ، خط کشی عابر پیاده ، ساختمانها ...

حتی بساطی که ، کنار پیاده رو پر و پخش زمین بود ، آشنا می نمود

اما نمی دانستم ، کجایم و چه می خواهم !!!

پریشان بودم و بهت زده ...

یک اسم ...

فقط یک اسم را بیاد داشتم

و این همان اسمی بود که کنار بساط ، روی زمین با واکس نوشته شده بود " علی واکسی " !!!

اطراف را بار دیگر نگریستم و

تازه ، متوجه ازدحام جمعیت شدم

مردمی که وسط خیابان ، حلقه زده و چشمهایشان از حدقه ، بیرون آمده بود .

در آن میان که همه نگاهشان به یک نقطه متمرکز بود ، پیرمردی دست به سینه کنار دیوار ایستاده و به آسمان می نگریست .

-

 به سمت جمعیت گام برداشتم

کنجکاو بودم بدانم ، چه چیزی آنها را اینچنین بر آشفته است

با صدای بلند بگونه ای که صدایم را بشنود ، از پسر جوانی که موهایش چندین سانتیمتر به قدش افزوده بود و از میان جمعیت خودش را بسختی بیرون می راند پرسیدم ، چه اتفاقی رخ داده ؟؟؟ ، جوانک گوشی موبایلی به دست داشت و بی توجه به سوالم شماره ای را گرفت و برای دوستش اینگونه توضیح داد ، : فیلم برداریی کردم با گوشی که جان میدهد برای بلوتوث بازی ، تصویر مردی است که با ماشینی تصادف کرده و جان به لب که نه ، دل روده اش به لبش رسیده ...

روی صحبتش با من نبود ، اما قضیه را برایم روشن کرد

لحظه به لحظه بر دایره نظاره کنندگان افزوده می شد ، و نا خودآگاه من نیز همراه شدم ، و توانستم خیلی زود و البته راحت به صف اول برسم

تمام تمرکزم را جمع ، و منهای سر و صدای اطرافم کردم

مردی را دیدم که به شکل دلخراشی ، متلاشی شده بود

بی آنکه دلیلش را بدانم ، احساس کردم راحت شده ، و برایش ناراحت نیستم !!!

برایم مسخره می نمود افرادی که اشک می ریختند ، بی آنکه بداند برای چه و برای چه کسی ؟

می شنیدیم ، صدای افرادی ناشناس را که می شد حدس زد اولین بار باشد که آن مرد بی جان را ، می بینند ، اما وصفش را اینچنین می کردند ، انسان خوبی بود !!!

و من با پوزخندی همراه با کنایه گفتم شاید هیچگاه ، آدم نبوده ؟

--

همانگونه که خود را به محل حادثه رسانده بودم بیرون آمده و نگاهم بار دیگر ، درگیر اسمی شد که روی زمین با واکس نوشته شده بود

چندین ثانیه ، یا دقیقه یا ... ، زمان را از دست داده بودم و چشمهایم خیره بود ، به بساطی که بنظر می رسید کسی آنها را به عمد در هم ریخته .

ناگهان تمام اتفاقات را دقیقا به خاطر آوردم :

یادم آمد ، قراری داشتم در آن اطراف ، که بهتر دیدم کفشهایم را برای واکس زدن جلوی همین واکس فروش بگیرم ، تا نو ، نوا شود ، بنابراین با لحن خرد کننده ای گفتم یالا واکس بزن ، می خواهم بروم ...

همزمان با شروع به کار او ، موبایلم زنگ خورد و مشغول صحبت شدم .

وقتی آن مرد کفشهایم را برق انداخت ، بی توجه به مکالمه ای که در حال انجامش بودم ، از من طلب 200 تومان پول کرد ، و با تکرار این در خواست باعث شد از کوره در بروم ، و عصبانیتم را با زدن زیر جعبه کار و بهم ریختن بساطش نشان دهم ، از آن صحنه خوب بخاطر دارم چشمهای مردی را که بجای پرخاشگری به دنبال بورس واکسش میگشت .

 

آنقدر مغشوش بودم که متوجه افتادن گوشی موبایلم کنار بساطش نشدم ، سرم را زیر و با چندین ناسزا از کنارش دور شدم ، واکس فروش به دنبالم دوید ... وسط خیابان که رسیدم خودش را به دو قدمی من رسانده بود و فریاد زد ، آقا موبایلتان را جا گذاشته اید ، که ...

 صدای ترمز ماشین آخرین چیزی است که بیاد می آورم ....

 ---

اشک در چشمهایم دوید ...

احساس کردم غمگین ترین فرد روی زمینم ...

و آن مرد ، که مُرد ، مرد ترین !!!

سرم گیج می رفت ، کنار بساط علی واکسی نشستم و به جمعیتی که غل می زد نگریستم ، دردناک بود ، لااقل برای من ...

 در همین حال و هوا بودم ، که چهره مردی رنگ پریده را دیدم که موبایل به دست ، خود را از میان جمعیت بیرون می آورد!!!

چشمهایم را تنگ کردم و دقیقتر شدم او همان مرد واکس فروش بود .

خودش بود ...

باورم نمی شد ...

...

 از شدت خوشحالی ، دستم را رو به آسمان دراز کردم ، چشمهایم را بستم و فریاد زدم می خواهم از امروز کسی دیگر شوم و بار دیگر خوشحالی خودم را بلندتر فریاد زدم ...

----

در حالی که صدایم میلرزید

دستی را روی شانه هایم حس کردم ، سرد بود ، اما مرا سوزاند !!!

دست متعلق به همان پیرمردی بود که کنار دیوار ایستاده و به آسمان می نگریست ...

آرام دهانش را به گوشهایم نزدیک کرد و نجوا کنان گفت :

.

..

...

بس کن تو قبلا مرده ای !!!   

 

 

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/10/153 AMشاه آمفاکتوس سوم |


ساعت را از روی دیوار

بر دار

        که وقتي

به اين ثانيه هاي نانجیب

                        نگاه مي کني

آنقدر بي حيا مي شوند

که زمانه را

        به گ(ا) مي دهند

آدمی می تواند

شیک باشد

بدون تیک تیک

بدون لباس وُ

             کروات زاپاس

بدون کفش پاشنه بلند وُ

فقط با یک لبخند

و آنگاه با افول خورشید

می خوروشیم وُ

    قول میدهم 

تن های ، تنهایمان

کنار می آیند با هم

                        شبها

و نفس وُ ،

نفس نفسهایمان

همدم

  باز دم

         یکدگر می شوند وُ

شربت گناه

    خود آگاه

         و نا خدا

لبریز میکند شهوت را ...

جزء به جزء

ریز میشویم در جزئیات

زیر سوسوی چراغ

به این سو آن سو

    می غلتیم وُ

                     غلط،

از آب در نمی آید محاسبات

باکی هم نیست

       همه خانه سرای من

از سر سرا تا حال

              تا بیحال شویم

        مالامال

که تو مال منی وُ

من تو را

       می یابم

      در تاریکی ،

          تا یکی

از ما نایی برایش نماند

      ول نمی کنیم،

  هم دیگر را ...

بوی نا

از لای باز پنجره به رخ

                            می کشد

و میکشد فریاد

                    که مرا

در این راه

    راه راه خطاب کن

گر ساده از تو بگذرم ...

همچنان راحت

                      راز

                      رازیانه هایمان را

در میان می گذاریم وُ

سپس

و پس از آن

              کارزار

من و تو

باز شریک همیم

    با نخی سیگار

که تارو پودمان شود وُ

در تاریکی تاریخ

ثبت شود

           ثباتمان

که من و تو

باز شریک همیم وُ

                        همین !!!

=================

 اضافات :

گویند دانشمندی ،سالهای متمالی در اتاق در بسته ای نشسته بود و اختراع می کرد و از جهان ،جهانیان بیخبر بود ؛ و آنگاه که به بیرون خانه در آمد ، تا ثبت کند ابتکاراتش رااز میان چند مغازه گذشت و با تعجب به تلویزونهای LED نگریست دستگاه ریش تراش ،حتی گوشت کوب برقی را هم دید که چند کار دیگر هم انجام میدهد و....

آنگاه به دفترش نظری انداخت تمام این وسایل را او نیز ساخته بود با این تفاسیر که در بعضی از موارد دیگران از او پیشی گرفته و گوی سبقت در تکمیلش را از او ربوده بودند

به اتاقش بازگشت و این بار تصمیم گرفت طرحی نو بر اندازد از آن روز به بعد هیچکس او را ندید

داستان داستان من بود گویی

می ترسیم از آنکه انگ بخوریم که سوژه می گیرد از این و آن ، آنان !!!

سفری به طهران در پیش است بدلایل خانوادگی و کارهای کاری !!! وقت به روز کردن ندارم اما کامنتهایتان را می خوانم و می خونم !!!


برای آنان که در جریان نیستند این شعر را همزمان با این متن نگارش کردیم که آن وقت مصلحت ندیدم که در بلاگ قرار دهیم (بی خوابی) 



ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/09/024 AMشاه آمفاکتوس سوم |


حاضرم شکلاتم رو با يکي ديگه سهيم بشم ، اما تنهاييم رو نه !!!

---------------------------------------------------------------------------

اگر مي خواي زني رو بشناسي به چهره اش خيره نشو ... بلکه به رفتارش دقت کن مخصوصا وقتي اسپاگتي مي خوره !!!

---------------------------------------------------------------------------

میشه یه لطفی در "حلقم" بکنی !؟!؟!... اشتباه لُپی یک احمق را تصحیح میکنم .... میشه یه لطفی در "حقم" بکنی ؟؟؟

---------------------------------------------------------------------------

وقتي دلت یه قُلُپ قهوه مي خواد توي يه فنجون فسقلي ... يه پاکت پر از شکلات ،با طعم قهوه ،نمي تونه راضي کننده باشه !!!

---------------------------------------------------------------------------

اضافات :

من

   سه تارم را

             به تو خواهم داد

که هیزمت باشد

تو

  فقط

       مرا دلگرم کن

نگهش می داری

      به یادگاری !!!


ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/08/174 AMشاه آمفاکتوس سوم |



کف زمين از باران نسبتا شديدي که ديشب باريده هنوز نمناک بنظر مي رسيد ، گوشه ای از خيابان در قسمتي که ناهمواري زيادتري داشت اندکي آب جمع شده بود ، آنچنان زلال نه ، اما مي شد انعکاس خورشيد را در آن نگريست
دختري خوش سیما با اندامی تراشيده و قدم های آهنگین از پياده رو به سمت خيابان مسيرش را بدل کرد و درست جايي ايستاد که آب ، راکد و خورشيد رنگ طلايي خود را به آن بخشيده بود ، بازتاب نور ، چشمان زیبای دختر را تحت الشعاع قرار داده ، چشمانی زیبا و دلربایی که با آرایش ماهرانه ای بروي ابروان پهن و پلکهايش گویی چشمه آفتاب می نمود ...!!!
با تسلط و فریفتگی اطرافش را زير نظر داشت ... اما اين شواهد امر می بود ، او طبق معمول استرس و لرزش خفيفي را در پاهايش حس مي کرد ترسي که آنقدر برايش تکراري و هميشگي بود که گاهي نمي دانست هراسي که او را در بر مي گیرد واقعيست يا فقط عادتيست که ادامه دارد از اولين روز کارش در خيابان  ... درست از همان روز بود که خيالاتي وهمناک به سرش می زد مثلا نکند جوانک خامدستی با ناشي گري و براي اينکه قهقه اي سر بدهد ماشين خود را به قصد آزار به سمت او متمايل کند و توان جمع کردنش را نیز نداشته باشد ... ترس از سر و کله زدن با بی سروپایی لات ، و یا ، افتادن در دام شارلاتانی که توبره اش خالیست ... بدتر از همه کميته و بود پاسگاه ، پرونده بود و توهین و ناسزا !!!
با تمام این اوصاف این مسیر بیراهه ، زندگی او را پیش می برد و در این گذرگاه خوب می دانست ، هم راه نشین هست و هم راهبر ، هم راهب دارد هم راهزن  ... 

با خود پیمان بسته بود که نگذارد خوف مانع رسیدنش به سرمنزل مقصود گردد و در این مابین قوانين مخصوص خود را نیز وضع کرده بود ، : اولویت با ماشينهاي شيک و کارواش رفته ای است که ترجیحا  تک سرنشين باشند اينگونه راحتر مي توانست حواسش را متمرکز کند ، در بر خورد اول نباید بگونه ای رفتار کرد که غرور و باطنش از بین برود ، پس حتی لبخند زدن را هم ممنوع کرده بود ، همچنین شدیدا مراقب این بود که عهد خود مبنی بر اینکه ، کلام اول هر فردی را باید پشت گوش انداخت چون ارزش شنیدن را ندارد به اجرا بگذارد ... (عمدتا نخستین کلامي که رد و بدل مي شد در بهترين حالت اینگونه بود : کجا برويم ... و يا سوال هميشگي چند ؟؟؟ )

البته ممکن بود لحن کلمات بگونه اي باشد که با تمام تجربه اي که داشت نتواند تحمل کند و ناچار کلمات در ذهنش بارها تکرار میشد اما قانون قانون است ، حتي اگر شخصيت خودش را خرد شده ميديد و يا تحقيري که نسبت به او روا مي شد را غير انساني می یافت نباید جا میزد ... قاعده چنین بود ، " وقتي سوار شدي تمام دنیا با خالق و مخلوقش را باید در همان چهارچوب ماشيني یافت که در آن نشسته اي ، مسير زندگيت در دستان راننده به چپ و راست مي رود و تو حق انتخابی نداری ... "

دختر همینطور که مقرراتش را دوره میکرد ، زير پاهاي خود را نگاهی انداخت ، به آبي خیره شد که ارتعاشات زير کفشهايش استرس او را نشان مي داد ، ناخود آگاه کودکی و سادگی قلب بچه گانه اش بر او مستولی یافت آرزوی شاهزاده ای را کرد که با اسب سفید از راه برسد ، در این عصر ماشین ... لرزش شدیدی را در قلبش احساس کرد یک آن فراموش کرد چرا آنجا ایستاده و از یاد برد بیمی که همیشه با او همراه بود ، چشمانش را بست و سرش را که بلند کرد خودرویی مشکی را مقابلش دید صدای باز شدن قفلهای در را که شنید ، افسوس خود و زندگیش را خورد ... در را باز کرد و سوار شد ... پسر چشمانی مشکی و سرکشی داشت که با نگاهی غالب به عمق ضمیر دختر نفوذ ، و توان گرد آوردن حواسش را از او سلب کرد !!!

پسر به سادگی و با ارتعاشات صدای آرامش جمله ای را گفت که دختر را وادار به تبسمی می خوش کرد ...

: اگه موافق باشی ... ، بیا ، بقيه راه رو پياده بریم !!!


ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/07/114 AMشاه آمفاکتوس سوم |


عده اي دروغ گو واقعيتها را بلعيده اند ...
اکنون ما بايد از ميان کثافت حقيقت را بجوییم !!!

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/06/261 AMشاه آمفاکتوس سوم |


"این داستان در اوووه سال و اندی پیش اتفاق افتاده ..."

دادگاه رسمیست لطفا سکوت را رعایت کنید؛ اینها کلماتی بود که از زبان قاضی دادگاه رانده شد و به احترام او جمعیت حاضر، دست از همهمه و قضاوت در مورد محکوم کشیدند .

قاضی نگاهی به منشی دادگاه انداخت و ابروها را در هم گره، و سپس لبانش را جمع کرد و به سمت چپ حرکت داد منشی دادگاه بلافاصله منظور را متوجه شد و آدامسی که در حال جویدنش بود را به آرامی از دهانش خارج و پشت لاله گوشش چسباند و صدا کرد : متهم قیام کند ...

وکیل مدافع دستش را روی شانه متهم گذاشت و اجازه نداد موکلش از سرجا بلند شود، و در همین حال با فشار روی شانه های وی از جایش برخاست و گفت : اعتراض دارم موکل من به اتهام قیام به دادگاه فراخوانده شده انوقت شما از او میخواهید قیام کند ...

وکیل مدافع متهم مردی چاقی بود که مابین دکمه های پیراهنش یکی را نبسته و عرق گیر آبی او به طرز مسخره ای نمایان بود

متهم بپاخیزد قیام کند ای بابا پاشو دیگه ... آقای وکیل جون مادرت بزار بلند شه منشی دادگاه وقتی این جملات را به زبان می اورد، دستش را به ریشهایش کشید و چهره افسرده ای به خود گرفت

آقای وکیل نجوا کنان به متهم گفت : ببین منو ... نری دوباره تو هپروتهاااا ... نامه خل و چلیت رو گرفتم .. بهم نریزی برنامه رو... اینهمه خبرنگار و دعوت کردیم گو.ه خوری تو رو بشنون ... ددیالا ....

متهم چشمانش را بست و بلند شد وقتی ایستاد، رو به جمعیت کرد و پلکهایش را از هم گشود میان تمام حاضرین مادری را دید که پسر افلیجش را بغل کرده و اشکهایش ملتمسانه جاری بود لبخند تلخی به پسرک زد و زیر لب گفت ایکاش آنقدر توان داشتم که .... (فلش دوربین یک عکاس باعث شد تمرکزش را از دست بدهد ) رویش را به سمت قاضی برگرداند که عینکی ته استکانی به چشم داشت کمی مکث کرد و گفت :

اقای قاضی می خواهم اعتراف کنم

( وکیل لبخندی از رضایت بر لبهانش ظاهر شد )

قاضی دست پاچه خطاب به منشی گفت :بنویس ... هرچی میگه ... بنویس اگه یه واو جا بندازی وای به حالت ... و سپس صدایش رو به طرز فاتحانه ای بیرون داد: سکوت لطفا ... متهم بفرما بگو ... اعتراف کن ... از اول همه چی رو اعتراف کن

_چند ماهی بیشتر نداشتم،خونه آقاجونه، آقام ... خدا بیامرزه رفتگان شما رو ... ما که یادمون نمیاد اما ننه ام میگفت منو پیچونده بودن تو قنداق که بهجت خانوم زن همساده دیفال به دیفال آقاجونم، خدا بیامرزه رفتگان شما رو ... بالای سرم چمباتمه میزنه و لپهای ما رو .. اون موقع بچه بودیم خووو ... دستهاش رو مشت میکنه میکوبه به سینه اش آهی میکشه و میگه خدا حفظش کنه چه توپول موپوله، حالا اشک نریز کی بریز ! خوبیت نداره بگم اما این زن همساده بچه دار نمی شده واسه همین وایه بچه مونده بوده سر دلش

تا بهجت خانوم مجلس و ترک میکنه زن عموم، بلند میشه و یه اسفند دود میکنه میاره بالای سر ما با سلام و صلوات شروع میکنه به جمبولو جیمبو کردن تو همون حال آتیش اسفند و فوت می کنه، گر میگره دستش میسوزه چپ میشه رو سر وصورتم ، همه جیغ و ویغ و خدا خدا، میان بالا سر،ما آتیش و پس میزنن میبینن دارم عین باقلوا می خندم، خدا خدا و جیغ و ویغ و ما رو بغل میکنن که دیدی چی جوری از بین آتیش رد شد، ننه جون، آقام خدا بیامرزه رفتگان شما رو ... میره بالا منبر که این بچه نظر کردس، اینم معجزه خدا بوده و شروع میکنه به تعریف داستان ابراهیم ... حضرت ابراهیم البت !... که از بین آتیش سوروموروگنده میاد بیرون ... خدا بیامرز خرافاتی بود، هیچکی رو حرفش نه نمی زاره اون موقعها کی جرات داش رو حرف بزرگتر نه بیاره !!! همونشب آقاجونم خدا رحمتش کنه ... خواب می بینه 2 تا از خروسها بی ادبی روم به دیفال 5 تا مرغ و ترتیبشونو میدن ... مرغا زیر کار سقط میشن داستان حضرت یوسف و همه میدونن خو ها ؟... از قضا همون شب یه گربه شبیخون میزنه به لونه مرغ و خروسا و درست همون تعداد رو زیرو رومیکنه، ننه جون، آقام که نور به قبرش بباره ....میگه این بچه اتون نظر کرده اس میباس یه نذر براش بدیم ما رو نذر حوض ماهی میکنن، اینم یه داستانی داره که ...

قاضی به دادستان که محو حرفهای متهم شده بود با اشاره دست فهماند که دارد اراجیف بار میکند و این طبق توافقات نبوده ...

وکیل مدافع زودتر از اینکه دادستان بتواند حرفی بزند رو به قاضی فریاد زد : اعتراض دارم آقای قاضی ...

قاضی که عاصی شده بود گفت : به چی چی اعتراض داری، من باید اعتراض کنم این آقای دادستان باید اعتراض کنه که سومبول بوک نشسته داره داستان گوش میده ... ننویس، منشی ننویس تو هم عکس نگیر .. موکلت قراره اعتراف کنه یا داستان حسین کُرد تعریف کنه ؟

متهم در حالی که جا خورده بود گفت : ببخشید، اگه اجازه بدید سریعتر میرم سر اصل مطلب خدا بیامرزه ...!!! نه ولش کن، چرا راه دور بریم، میخوام اعتراف کنم اصلا من ادعای پیامبری نداشتم !!! ازم بپرسی اسم اماما رو یه حضرت فاطمه میشمناسم، یه قربونش برم حضرت علی، یه دومی، یه هشتمی با این آخریه ، اونوقت شما بگید ما رو چه به معجزه ؟

یه خانومی شنیده بود حرفم و هیچکس نمیتونه زمین بزاره ، اومد خواهش کرد که بشینم بچه تخس و یه دنده خانوم و ارشاد کنم، گفتیم دست ور دار آبجی، اما مرغ خانوم یه پا داشت، ما هم نه گذاشتیم نه ور داشتیم یکی خوابوندیم تو گوش بچه، اول مادره بهش بر خورد، دست توله سگش و گرفت ول کرد رفت فردا پس فرداش اومد با یه کیلو گز و سوهان و از این شیرینیجات که چی،؟ تشکر کنه، آخه بچه اش شاگرد یکم کلاس شده بود هیچ، رفتار و کمالاتشم از این رو به اون رو شده بوده

گوش به گوش چرخید که آره فلانی که ننه جونش گفته بود نظر کردس، معجز کرده، اون یکی اومد گفت یه دعا بکن دخترم کنکور قبول شه دعا کردم واسش، به جان خودت جناب آقای قاضی منظوری هم نداشتم، اما طرف در اومد دانشگاه صنعتی، این ور و اون ور نقل مجلس شدیم که دعا کردیم واسه دختر خنگ و خل و چپ و چوله قمر خانوم، زکی در اومد دانشگاه ...

از فردا سرمون شلوغ شد ملت صف میکشیدن واسه رفع حاجت، جوری که ما وقت رفتن واسه غذای حاجت رو هم نداشتیم، از ما انکار از اونا اصرار که سر نماز ما رو دعا کن ... آقای قاضی راست و حسینی، وضو گرفتنم بلد نیستیم اما واسه اینکه دست از سر ما ور دارن گفتیم اوکی !!!

آقای قاضی بگم از ننه ام، که چپ و راست نفرین می کرد اگه نری سر کار دل به کار ندی شیرم و حلالت نمی کنم، حالا شده بود مادر ترسای محل هی قوم پز در می کرد پسرم اله ، پسرم بله !!!

یه رفیق داشتیم نشست پشت سرمون حرف در اورد که این یارو هشتش گرو نهشِ، اونوقت می خواد گره مردومو وا کنه؟ از فرداش همه چپ چپ بهش نگاه میکردن، آدم فک میکرد به خدا و پیغمبر استغفرالله... تو محل معروف شد به یحیی یهودا !!! سوپری محل دیگه نسیه بهش نمی داد ...

آقای قاضی به ریشت قسم منو به زور پیغمبر کردن ما کجا اقرا باسمک الذین خلک کجا ؟!

باورمون شد گفتیم حتمی یه انگی به دنگمون هست که ملت حلوا حلوامون میکنن یارو بچش، چشم سمت چپش لوچ بود، گفت خوبش کن گفتم ببرش پیش دکتر قمری نسب متخصص بینایی، نگو ببرتش اونجا با یه عمل چپ و چسی چشش رو درمون کنن، دوباره چسبوندنش به ما ،کار کار خودشه ...

گلاب به روتون یه بار می خواستیم بریم موال، دیدیم یه دزده رو سر دیوار، نشسته می خواد بپره تو خونه اصغر آقا اینا، خود اصغر آقا هم اینجاس از خودش بپرسین، آفتابه رو که تازه آبش کرده بودم پرت کردم طرفش عینهو سیب از اون بالا ول شد پایین ...

خلاصه از بین آتیش رد شدیم، کور شفا دادیم ، فرعونیان رو با آفتابه سرنگون کردیم ، بچه مردمو دانشگاه ثبت نام کردیم، ماشین آق ولی رو هل دادیم راه افتاد، فکر کنم فقط مرده زنده نکردیم ...

آقای قاضی یه چی بگم بخندی ؟؟؟

( دادستان دستش را محکم روی میز زد و مثال خرس قطبی که ، تازه از خواب بلند شده باشد سرش را تکان داد) و گفت آقای قاضی، اعتراض دارم، اعتراض دارم آقای قاضی !!!

قاضی لک و لوچه اشو کج و کول میکنه و با بی اعتنایی مجبور میکنه که دادستان باز هم سر جاش آروم بشینه

متهم نطقش رو ادامه داد : آآآآ داشتم میگفتم بهجت خانوم بود که هر چی آتیشه از گور همون بلند میشه، همون که اجاقش کور بود، اصغر آقا میشناسدش !!! 3 ساله شوهرش مرده ... زنیکه 68 ساله میگه می خوام بچه دار شم دستم به دامنت !!!

منشی دادگاه سرش رو روی برگه اعترافات میزاره و بلند بلند شروع میکنه بخندیدن (سالن دادرسی از کنترل خارج میشه و صدای خنده حاضرین جلسه رو پر میکنه )

قاضی چکشش را محکم روی میز میکوبنه جوری که سالن به لرزش در می آد و با صدای گیرا فریاد میزنه: سااااکت ... شوخی شوخی، شُورش رو در اوردی !!!

وکیل مدافع با حالت حق به جانبی، برای دفاع از موکلش از روی صندلی بلند میشود تا نامه ای مبنی بر دیوانه بودن موکلش را که مهر تاییده تیمارستان را همراه دارد به قاضی ارائه دهد که ...

بانگ اذان و همزمان، نور آفتاب از پنجره های باز سالن به داخل وارد شد

قاضی با شنیدن صدا که از مسجد کنار دادسرا به گوش می رسید، چکشش را بار دیگر به صدا در آورد و گفت : وقت دادرسی امروز به پایان رسید و به نتیجه ای نرسیدیم ختم دادرسی رو ....

صدای گریه زنی که میان جمعیت نشسته بود باعث شد قاضی حرفهایش ناتمام بماند زن از خود بیخود شده بود با دست به پسرکش اشاره میکرد،

که روی دو پا ایستاده بود و آفتاب بر او می تابید ...


اضافات :

با توجه به تکرار مکرر دادگاههای تکراری !!! نیک دیدیم ما نیز تکرار کنیم نوشته ای را ...

باشد که مقبول افتد ...

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/06/051 AMشاه آمفاکتوس سوم |


از آن دم کـــــه دزديديــد
به آراي مردم شما ريديد  
من و جمعــي از نخـبگان
بهمراه رئيــس خبـــرگان
شديم شاکي و ناراضي
سر در آورديم از اين بازي
سبز گشتند همه در خيابان
یا بهتر گویم، اغتشاشگران
خواستند مخملي انقلاب کنند
دولت کودتــا را خــراب کــنند            
کودتــا که نــه اي دوستـان
لطفتان شد شامل حالمان
25 ميليون که چيزي نيست
بيش از اين بود هم کم لطفيست
بايد گفـت انــقلاب مـخملي
دسيسه اينگليس بود و رهبري
امــا مخـمل ســبز اين مــردم
ميان سرخي خونشان شد گم

   نـــدا شد سـمبــــــل آزادي
   ســهراب هم نماد فريـــادي
   که هر شـــب بر ســر بامي
  تلـــــخ کرد شيريني کامــي
                                      که مي پنداشت ذلت را به اساني 
                                     مي توان چپانـــد بـــه مردم خامــي
                                     که سي سـال است در بنــد است
                                    نجيبانه ســر به زير و دلتنگ اســت
یک شبه ورق برگشت در ايران
عده اي که گر بگيري يک بيلان
بـا تــمام و کوشــش و ســعي
کمتر باشند از يک صندوق راي
هـمانا خوب گفـت آن بي بـاک
چيزي نبودند جزخس و حاشاک
اسم شب شد باز هم الله اکبر
يک شبه به ناگه عزيز شد اکبر
                                        دوبــاره اميــدهـا زنــده شــد
                                        نوجوان 12 ساله رزمنده شد
                                                             انگشتها را به فرم پيروزي
                                                             بردند هوا مردمان دیروزی                                                     
راهپيمايي بي شــعار در ســکوت
عده اي بي شمار به قصد سقوط
ســقــوط دولتــي کــه کــودتا بود
رهبــرش هــم مـحمود کــوتاه بود
بــه ناگــه عــده اي يــابـو ســوار
نــه يــکي نـه دوتــا يــک قــطــار
                                         بــا بــاتــوم و گــاز اشــک آور
                                         به ســوي مــردم هـجوم آورد
                                                                 گــرفــتــنــد و بــردنــد و زدنــد
                                                                 زن و مرد را که اينها، الحق بدند
باز هم مي خواهم اعترافي کنم
که ايــن مـامــوران بيگناه خوبـنـد
اینان ، سربازان گمنام امام زمان
بدستور امضا گشته شخص ایشان
شايد يکی دوتا، نه از سـر تــغصير
خونها ريختند که بدگونه شد تفصير
از دولت و رهبري پشتشان گرم است
بــالــش زيــر ســرشـان نـرم است
اعتــراف مي کــنم تــازه فهميــدم
درد فلســطينيان را من چشيــدم
--
يوتيوب را کردند صــدا ســيما
اين يکي کار من نبود به خدا
عکس و فـيــلمهــاي درد آور
گاز فلفــل و پرتـاب اشک آور
اشـک، تـمام دنـيـا را در آورد
نــدایـی ، از هـر کــجا آمــد
                                                که ايــرانــي با غيرت
                                                شــوي آزاد با هـمت

اعتــراف مي کنم استکبــار
ايــن بـار هـم مــثل هـر بـار
دست داشت در اين بِلبِشُو
ندا را نشان داد البته مردشو
                                     کليپها را برای بي بي سي
                                     مي فرســتادند با پي سي

نيک ميداند خداوند عالي تبار
حــزب الله در این ایام و روزگار
نايب بر حق ولايتست بر زمين
اعتماد راسخي دارند و همين ؛
                                        باعث دلگرمي شــما عزيــزان است
                                        اين به خوبی نشان یک برهان است
                                        جز اين بود و غمي و غصه اي داشت 
                                        شما نيــک ســيرتان را بر مي داشت
بجاســت اين حديــث را هـم بـگــم
گفتـه عزرائیــل بقــربانتان من بــرم
                                        کــه کــار مرا ســاده کرديـد ُ 
                                        ظهور مهدي را آسوده کرديد
----------------------
بنده از محـضر پر فیــض قاضي
خواهشي دارم گر شود راضي
چند صباحــي بيشـتر از ايــنها
بــگذاريد باشـم بنده در ايــنجا
که اوين فيلسوفها را سوسک کرده
با اينجانب دوست و هم پــیک کرده
همين سوســکهـاي با معلومــات
تاثير شگرفي داشته بر اعتقادات

                    در انــتـها بـه عنــوان آخريــن اعتـراف
                    به شرطی که نیوفتـد میانتان شکاف

جــمله آخـر را مـي گـويــم راسـت بـاز
 بگذاريد به حساب آمفاکتوس وبلاگ بــاز 
بــي شــک مخــملي را مــا سبز کرديم
ســرخيــش را از شــما قــرض کـرديــم
چــون مــردم را احــمــق فــرض کـــرديد
خــربــزه خورده، نخورده هــم لـرز کــرديد

-------------------------------
اضافات :

اعتراف مي کنم
        آري
 آن بذر را من کاشتم
اما ...
       خود جوانه زدُ
                      سبز شدُ
                                به گل نشست
و قبل از آنکه
تو آن گل سرخ را از شاخه بچيني
پروانه ها
          روي آن نشستند

    آن گلستان
             کار من نيست                           
بي شک

            " جرم پروانه هاست "

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/05/155 AMشاه آمفاکتوس سوم |


تنهاییم را ، سکوتم را ، دوست دارم ... و می ترسم ... می ترسم بشکند و خبر دار شوند !!!

----------------------------------------------------------------

از آن روزی ترس دارم /..... که برای دیدن خورشید // ........ باید تا ماه بالا رفت !!!

----------------------------------------------------------------

فاصله عجيبي بين من و من است .....

----------------------------------------------------------------

بالاتر از خطر ... موفقيته !!!

----------------------------------------------------------------

آب از سر کوتوله ها خيلي زود مي گذره !!! ... ( قابل توجه "اینقدی نژاد" )

----------------------------------------------------------------

اضافات :

دستی زمخت ،

                   خنجری ضخیم ،..

کسی که سرش را بریده اند...

                   و مرده اش کنار خیابان...

                                                  سر درآورده است ...

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/04/303 AMشاه آمفاکتوس سوم |



یک نفر به این رکیک مغزان ... بفهماند !!!
ما هنوز
        خوابهای زیادی برای دیدن داریم ...
لطفا ...

       انگشتتان را از چشممان در بیاورید

ارسال به:  Balatarin :: Mohandes :: Delicious :: Digg :: Stumbleupon :: Furl :: Twitter :: Facebook :: Greader :: Addthis to other :: Subscribe to Feed

+  88/02/312 AMشاه آمفاکتوس سوم |


 

می تونين نيگاه نکنين اما اگه نگه کردين هيچ گونه مسئوليتی در مقابل سکته شما پذيرفته نمی شود

فهرست اصلی X
درباره وبلاگ
نه اینکه فرو تنم ، نه .......
فقط فرو می روم ، در تنم .
هر از گاهی که .............
بی سابقه ...................
به ساقه افکارم .............
می پیچم ....................
و از پا می افتم .............
وقتی خودخوریم ............
با خودخواهی................
اشتباه می شود !!!........

شاه آمفاکتوس سوم ×××

صفحه نخست
پست الکترونيک

پیوندها


آرشیو موضوعی

آرشیو مطالب

امکانات

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS
Stats Maker Add to Technorati Favorites