|
ولش : با عرض معذرت بابت طولانی شدن داستان به شما پیشنهاد میکنم اگر تمرکز کافی ندارید ، بهتر است " فعلا " نخوانید ... قومی متحیرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین میترسم از آن که بانگ آید روزی کای بیخبران راه نه آنست و نه این - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - دو پرده: زمستان بود ، پسری نوجوان ، با صورتی سبزه روی نیمکت پارکی نشسته و سرش را میان شانه هایش فرو برده و در دست کتابی داشت و مشغول خواندنش بود ، بعلت خستگی به گردنش فشاری داد تا قولنجش بشکند ، متوجه پیرمردی شد با موهای سفید و ریشی تقریبا بلند که به علت سبزگی چهره اش بیشتر به چشم می آمد در یک دست عصایی داشت و در دست دیگر کتابی حمل میکرد و آرام به سمت پسر در حرکت بود . وقتی به نزدیکی نیمکت رسید ، سرفه ای کرد و آهی کشید ، و از پسر خواست که کنارش بنشیند ، پسرک بدون لحظه ای درنگ جا باز کرد پیرمرد نشست ، نفسش که جا آمد تشکر کرد و ممنون دار شد از اینکه او را پذیرفته و سر صحبت را اینگونه باز کرد : پسرم کتابی که در دست داری به چه کارت می آید ؟ پسر جلد کتابش را نشان داد : امروز امتحان دارم ... اومدم مرورش کنم ، قبلا خوندم حفظ ... حفظم اما نمی فهمم ... معلممون میگه ... نباید زیاد به اینجور چیزا فکر کنی !!! پیرمرد پرسید : به چه قبیل موضوعات ؟ - مثلا ... مثلا چرا آسمون هفت طبقس چرا هشت طبقه نیست یا بیشتر ؟ پیرمرد چشم در چشم پسر دوخت لبخندی زد و ( بعد از کمی مکث ) گفت : پسرم ، از " برای خردمندانی که چرخ روزگار بکامشان نچرخد فلک هشت باشد یا که هفت چه تفاوتی دارد" و آن زمان که " چشم از این دنیا فرو بندند چه در تابوت دفنشان کنند و چه آتش زنند جسمشان را ، مهم این است آرزوها و اعتقاداتشان رامیگذارند و میروند " ( پیرمرد ، نوازشی کرد پسر را و به راه خود ادامه داد ) حرفهای پیرمرد برای پسر سنگین بود اما سعی کرد بفهمد و در مقابل فقط سرش را تکان داد - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - سه پرده: بهار بود ، هوا گرگ و میش ، زمستان کامل از آن حوالی رخت خود را نبسته بود ، پسری جوان با لباسی که گرمای چندانی نداشت در عوض به رنگ پوست سبزه اش می آمد ، با شاخه گلی که هربار می بوئید ، روی نیمکت پارکی نشسته بود و پایش را رو پای دیگر انداخته ، و با ژستی خاص به سیگارش پک میزد و به اطراف نظر می انداخت ، پیرمردی با عصا و شاخه گلی درون جیب کتش ، آرام به سمت پسر جوان آمد از جوان خواست تا بنشیند و چندین بار تقاضایش را تکرار کرد اما او حواسش پرت اطرافش بود و بی توجه به این خواسته ... به ناچار پیرمرد مجبور شد برای آنکه جوان متوجه حضورش شود ، آرام به شانه هایش که از سرما می لرزید ، اما اجازه نمی داد لرزشش به چشم آید ، بزند جوان ناگهان از کوره در رفت و به پیرمرد پرخاش کرد : چرا میزنی پیری !!! خوبه منم بزنم تو گوشت ؟!؟ پیرمرد چهره اش در هم رفت اخمی کرد و با حالت تاسفباری گفت : جوان ، من از اینجا رد میشدم ، که تو را دیدم و اگر اجازه دهی کنارت بنشینم و نفسی تازه کنم ... جوان در حالی که آخرین پک به سیگارش را زد و زیر پا خاموش و دودش را به داخل هدایت کرد ، سرش را به علامت جواب منفی تکان داد : قرار دارم ، انتظار نداری که 3 تایی بشینیم رو یه نیمکت ، ها ؟ پیرمرد یک گام برداشت و گفت : " انگار که هرچه هست در عالم ، نیست ... انگار که هر چی نیست در عالم ، هست " (و قدمی دیگر برداشت) جوان به خودش آمد و بی هیچ تعارفی خودش را جمع و جور کرد تا جا را برای پیرمرد باز کند " پیرمرد با اینکه آزرده بود برگشت و نشست !!! " جوان پاکت سیگارش را در آورد ، یکی را به لب گرفت و آتش زد ، و سپس برای شیطنت و شاید آزار پیرمرد به او تعارف زد و در حالی که انتظارش را نداشت ، پیرمرد سیگار را قبول کرد و جوان مجبور شد یک نخ دیگر برای خود روشن کند ، پس با تعجب گفت : سیگار هم میکشی ؟ ما فکر کردیم الانه ، می خوای بشینی ، نصیحت و داستان و از این شعر و ورا ، سرهم کنی و کم کم وکیل وصی خدا بشی ، اما اصلا به تریپت نمی آد ؟ - وکیل و وصی خدا !!! ، مگر خصوصیات ظاهریش چیست که در من نمی بینی ؟ - ای بابا ، گیر دادیاااا !!! معلومه خووو !!! مثل همین انیمیشن های ژاپنی ... بلند قد ، face شون نورانی و صداهه با اکوو ( و اشاره ای کرد به عصای پیرمرد ) اینم که خیلی مسخره اس !!! - حق با شماست جوان ، وکیل وصی خداوند ، شاید اینچنین هیبتی داشته باشد که توصفیش کردی ... اما از کجا می دانی ، من خود خداوند ... ( جوان حرفش را ناتمام گذاشت ) - بگو می خوای موعظه کنی ، بهشت و جهنم و بکشی وسط و ، خلاص ، چرا دیگه می پیچونی ؟... حرف شماها چیه ؟ ... ریش بلندتون رو در راه حلال و حروم سفید کردین ، که آخرش برید بهشت و ، حالشو ببرید ؟ ... غیر اینه ؟ ... والا ، بلا حرف منم همینه ... اون دنیا مال شما ، اوکی ؟ بزارید ما توی همین دنیا ، با حوریهای بهشتی باشیم ، بخوریمو ، بنوشیمو ( پک عمیقی به سیگارش زد ) بکشیم ... خوب معامله ای ، قبول داری ؟؟؟ پیرمرد همزمان با جوان پکی به سیگار زد و گفت : به غیر از این هر چه میگفتی ، شک میکردم که جوانی و تشنه رسیدن به امیال ... من نیز موافقم با گفتهایت !!! منتها از تو میخواهم ، بیاندیشی به این گفتار : " با خردمندان و نیک اندیشان ، نشست و برخاست کن ، حتی در مواقعی که باده می خوری و در بزم و سرور بسر میبری ، هیچگاه بسیار مخور ، تا فاش نسازی اسرار درونت را ، گه گاه خور ، اندک و پنهان !!! گر معشوقت لاله رخ است مطمئن شو که خندان و اهل دل است همچنین غمخوار است ، نه خونخوار ... تا تهش رو خوندم حاجی ...!!! اطلاعاتی هستی ها ؟ بیسیمت کجاس ؟ خداوکیلی ، کلاهت رو قاضی کن ما که شراب میخوریم رنگ خون ، خونخوارتریم ، یا شما که خون ماها رو تو شیشه کردین ؟ ( از روی صندلی بلند شد و عقب عقب گام برداشت ) اصلا حق با شماس ، همیشه حق با شما بوده ، تو رو امواتت از خیر ما بگذر ... اوکی حاج آقا ؟ شتر دیدی ندیدی !!! بخدا .!!!.قول میدم سربراه بشم ( و ناگهان شروع به دویدن کرد بی آنکه به پشت سرش نگاهی بیاندازد ) - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - یک پرده : تابستان بود ، مردی میانسال روی نیمکت پارکی نشسته بود ، موهایش جوگندمی با صورتی سبزه که در سایه سار درخت ، تیره تر می نمود ... کاغذ و قلمی به دست داشت و به آسمان خیره میشد ، ابروهایش را بالا می انداخت یک چشمش را ریز میکرد ، و گهگاه ته خودنویسش را می جوید ، مکثی میکرد و این حس بوجود می آمد ، جادوی همین حرکات او را به نوشتن وا میدارد ، اما طولی نمی کشید دستنوشته خود را مچاله می کرد و پشت سرش می انداخت ... در تکرار همین منوال بود ، قبل از اینکه نقطه دیدش از آسمان ، به کاغذش برسد چشمش صورت پیرمردی را دید ، با ریشهایش نسبتا بلند و سفید ، خودنویس زیبایی در جیب و عصایی در دست داشت ، کمی تعجب کرد و از او پرسید : آقا ، اگه دوست داری می تونی بشینی ... ( و منتظر جواب ماند ) پیرمرد محتاطانه گفت : لطف میکنید ... ( مرد برگه های پر و پخشش رو کمی مرتب کرد تا پیرمرد کنارش بنشیند ) اختیار داری ، این چه حرفیه ؟ تا حالا شما رو اینورا ندیده بودم ، نکنه راه گم کردی پدر ؟ - خیر ، من مدتهای مدیدیست که در همین حوالی قدم میزنم ، شاید شما آن راه گم کرده باشید نه من .!!!. - چه جالب ، آخه من هم سالهاس روی همین نیمکت میشینم ، ( و تازه متوجه جواب و سوال دو پهلوی پیرمرد شد ) اوه !!! بله ، دقیقا حق با شماس ... چون من تازه دارم میفهمم ، " دنیایی که دیدم هیچه ، اون چیزی که در موردش شنیدم پوچ " برای رسیدن به جواب معما همه عاجزن از مبتدی گرفته تا استاد ، همشون میترسن ، واسه همین پاشون رو از دایره بیرون نزاشتن به قول پدر خدا بیامرزم ، معما چو حل گشت آسان شود ... اما اینبار " وقتی پرده بیوفته دیگه نه من هستم نه شما " ... زبونم لال !!! ( پیرمرد دستهایش را روی هم گذاشت ) : معمای دشواری که از آن سخن می رانی ، چیست ای مرد ؟ - پدر من ، بگو چی نیست !!! خدا کجاس ؟ ما کجاییم ؟ بهشتش کدوم وریه ؟ جهنم چه شکلیه ؟ اگه از قبل تقدیرمون رقم خورده ، دیگه زندگی چه معنی میده ؟ اصلا اگه این شکلیه ، میخوام بدونم کسی که من رو سرشته ، دوزخیم کرده یا بهشتی ؟ اصلا " کی میره بهشت و کی میره جهنم " ؟ ، به درک ...!!! اسفل السافلین ( خنده اش گرفت ) ... سیخ داغ !!! ، آویزون کردن انسانها از فلان جاشون ، تا گردن بری تو گو.ه ، مگه اونجا فاضلاب کشی نداره آخه ؟ ( چهراش فیلسوفانه شد ) خیلی کار دارم ...خیلی ... ایکاش ، عمر نوح داشتم ( کمی مکث کرد ) ، صبر ایوب ، استقامت ابراهیم ... باید بنویسم همین الان ... از الان ... خیلی خستم ... مهم نیست ، زنده هستم یا نیستم باید بنویسم ... می نویسم ... اولش هم ... اولش هم ، مینویسم ( و نوشت ) به نام خدا (به آسمان خیره شد و ابروهایش را بالا .... ) پیرمرد قطره ای اشک از روی صورت سبزه اش به زمین چکید ، مردی که چشمش به آسمان خیره و از او غافل شد ، را با نگاه محبت آمیزی نظاره کرد و آرام به راه خودش ادامه داد ... - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - بی پرده : پاییز بود ، پیرمرد ، روی برگهای پاییزی پارک ، قدم میزد ، ریشهای سفیدی داشت نسبتا بلند ، خودنویس و یک شاخه گل در جیب ، و در یک دست کتابی حمل میکرد به نیمکتی رسید که رویش پیرمردی نشسته بود ، درست به شکل و شمایل و مشخصات خودش با این تفاوت ، پیرمردی که میدید عصایی در دست داشت ، و او هیچ وقت به دستش عصا نگرفته بود !!! به نیمکت رسید ، جا را برای نشستنش باز دید ، پس کنارش نشست تا آرام گیرد و نفسی تازه کند ... رویش را به سمتش گرداند ، برایش عجیب بود که چگونه امکانش است دو نفر تا این حد به هم شبیه باشند پیرمردی که عصا به دست داشت هم ، رویش را برگردانند و به چشمهایش خیره شد ، لبخندی زد و ( بعد از مکثی کوتاهی ) گفت : پیداست که ، خردمندی !!! - خردمند ؟... شاید ؟ و حتما ، از اون دسته که چرخ روزگار به کامشون نچرخیده و مجبورند آرزو و اعتقاداتشون رو ، به گور ببرن با جسدی که یا آتیش می زنن یا محترمانه توی تابوت می زارن و قاعدتا ، خردمندی که براش " فرقی نمیکنه فلک هشت طبقس یا هفتا یا بیشتر ، چون یه ستاره هم تو آسمون نداره " خردمندی که ، دیرش شده ، چه برای توبه کردن ، و چه تبلیغ اعقایدش !!! پیرمردی که عصا داشت اخم کرد ، با اطمینان گفت : نا امید مباش ... ، من باورت دارم و تو را همیشه دوست داشته ام - لطف میکنی ، اما الان احساسی شدی ، میخوای همدردی کنی ، در صورتی که نمی دونی اعقاید من چیه ... ( نا خود آگاه لحن کلامش تغییر کرد ) " من میگویم : بهشت را ، از براي گناهکاران ، بي صفتان و بي عرضگان ساخته اند ، که لياقتشان همانا ، آب شنگولي خوردن و ور رفتن به حوريهاي دستمالي شده مي باشد ، و جهنم در انتظار نيکو کاران ، نيک انديشان و افراد خاص و خالص است ، تا آزموني سختر از امتحان زميني را تجربه کنند ، اگر نتوانستند موفق بيرون آيند ، آنها را به بهشت روانه میسازند ، و در صورتي که سربلند بيرون روند ، به کمال مي رسند ... " بر این نکته هم تاکید دارم که : " ما انسانهای ساکن روی کره خاکی ، نسل دوم بشریتیم ، در حالی که نسل قبلی تمام راههای کنونی ما را پیموده و به آخرین حد انسانیت دست یافته بود ، نسلی که آدمهایش ، آدمتر از ما بودند و مکانی که در آن زندگی میکردند را به زیباترین بهشت و والاترین نقطه عالم تبدیل کرده بودند، وقتی دنیایشان را در نوردیدند ، وقتی علم را به تعظیم وا داشتند ، طبیعت ، ابرها ، ماه و خورشید را به سلیقه خود تغییر داند ، روز را شب کردند و شب را روز وقتی توانستند خلق کنند موجودی زنده را ، خداوندگار را به فکر فرو بردند ، که دیگر درنگ جایز نیست ، بشری که قرار بود ، به او تعظیم کند ، کم مانده خودش را نیز به تعظیم وا دارد ، بی درنگ دستور داد هر تنابنده ای در هر کجای عالم نابود شود ، و دوباره دست به کار شد ، اینبار بشر را خرفت تر آفرید ، دروغ را آفرید ، ترس را آفرید ، حسادت را ، و زلزله را با ریشتری بالاتر ، و اوزون را سوراخ ، و خود را از دسترس آنها ، دورتر کرد ... بعضی اوقات گمان میکنم نسل سوم بشر باشیم ... " پیرمرد عصا به دست ، چشمانش لبریز از اشک شد ، و با صدایی که می لرزید گفت : تو اکنون فقط یک عصا کم داری !!! و عصایش را تقدیم کرد به پیرمرد ، که نه آسمان را نگاه می کرد ، نه اطرافش را ، و نه سرش میان کتابهایش بود ، تمرکزش فقط به شخصی بود که آشنا می نمود و همیشگی !!! عصا را گرفت به آن تکیه زد ، و در آرامشی که تمام سالیان زندگی ، بدنبالش بود ، چشمهایش را بست و رفت و بست ... باد سردی شروع به وزیدن کرد ، کتاب پیرمرد ورق خورد ، و از میان آن برگه سفیدی ، همراه با باد بالا رفت .!!!. ، روی برگه ، تنها یک کلمه نوشته شده بود ... به نام خدا اضافات : خداوند از من بتی خواهد ساخت از بتن که ابراهیم هم توان شکستنش را ندارد آخرش : فکر میکنم این مطلب طولانی توجیه مناسبی باشه برای مدتی که نبودم و برای مدتی که نیستم شاه آمفاکتوس سوم *** + 86/12/042 PMشاه آمفاکتوس سوم |
|
|
| ||||||