|
شعار های روی دیوار ، خط کشی عابر پیاده ، ساختمانها ... حتی بساطی که ، کنار پیاده رو ، پر و پخش زمین بود ، آشنا می نمود اما نمی دانستم ، کجایم و چه می خواهم !!! پریشان بودم و بهت زده ... یک اسم ... فقط یک اسم را بیاد داشتم و این همان اسمی بود که کنار بساط ، روی زمین با واکس نوشته شده بود " علی واکسی " !!! اطراف را بار دیگر نگریستم و تازه ، متوجه ازدحام جمعیت شدم مردمی که وسط خیابان ، حلقه زده و چشمهایشان از حدقه ، بیرون آمده بود . در آن میان که همه نگاهشان به یک نقطه متمرکز بود ، پیرمردی دست به سینه کنار دیوار ایستاده و به آسمان می نگریست . - به سمت جمعیت گام برداشتم کنجکاو بودم بدانم ، چه چیزی آنها را اینچنین بر آشفته با صدای بلند ، بگونه ای که صدایم را بشنود ، از پسر جوانی که موهایش چندین سانتیمتر به قدش افزوده بود و از میان جمعیت خودش را بسختی بیرون می راند پرسیدم ، چه اتفاقی رخ داده ؟؟؟ ، جوانک گوشی موبایلی به دست داشت ، بی توجه به سوالم شماره ای را گرفت و برای دوستش اینگونه توضیح داد ، : فیلم برداریی کردم با گوشی که جان میدهد برای بلوتوث بازی ، تصویر مردی است که با ماشینی تصادف کرده و جان به لب که نه ، دل روده اش به لبش رسیده ... روی صحبتش با من نبود ، اما قضیه را برایم روشن کرد لحظه به لحظه بر دایره نظاره کنندگان افزوده می شد ، و نا خودآگاه من نیز همراه شدم ، و توانستم خیلی زود و البته راحت به صف اول برسم تمام تمرکزم را جمع ، و منهای سر و صدای اطرافم کردم مردی را دیدم که به شکل دلخراشی ، متلاشی شده بود بی آنکه دلیلش را بدانم ، احساس کردم راحت شده ، و برایش ناراحت نیستم !!! برایم مسخره می نمود افرادی که اشک می ریختند ، بی آنکه بداند برای چه و برای چه کسی ؟ می شنیدیم ، صدای افرادی ناشناس را که می شد حدس زد اولین بار باشد که آن مرد بی جان را ، می بینند ، اما وصفش را اینچنین می کردند ، انسان خوبی بود !!! و من با پوزخندی همراه با کنایه گفتم شاید هم هیچگاه ، آدم نبوده ؟ -- همانگونه که خود را به محل حادثه رسانده بودم بیرون آمده و نگاهم بار دیگر ، درگیر اسمی شد که روی زمین با واکس نوشته شده بود چندین ثانیه ، یا دقیقه یا ... ، زمان را از دست داده بودم و چشمهایم خیره بود ، به بساطی که بنظر می رسید کسی آنها را به عمد در هم ریخته . ناگهان تمام اتفاقات را دقیقا به خاطر آوردم : یادم آمد ، قراری داشتم در آن اطراف ، که بهتر دیدم کفشهایم را برای واکس زدن جلوی همین واکس فروش بگیرم ، تا نو ، نوا شود ، بنابراین با لحن خرد کننده ای گفتم یالا واکس بزن ، می خواهم بروم ... همزمان با شروع به کار او ، موبایلم زنگ خورد و مشغول صحبت شدم . وقتی آن مرد کفشهایم را برق انداخت ، بی توجه به مکالمه ای که در حال انجامش بودم ، از من طلب 200 تومان پول کرد ، و با تکرار این در خواست باعث شد از کوره در بروم ، و عصبانیتم را با زدن زیر جعبه کار ، و بهم ریختن بساطش نشان دهم ، از آن صحنه خوب بخاطر دارم چشمهای مردی را که بجای پرخاشگری به دنبال بُورس واکسش میگشت . آنقدر مغشوش بودم که متوجه افتادن گوشی موبایلم کنار بساطش نشدم ، سرم را زیر ، و با چندین ناسزا از کنارش دور گشتم ، واکس فروش به دنبالم دوید ، وسط خیابان که رسیدم خودش را به دو قدمی من رسانده بود و فریاد زد ، آقا موبایلتان را جا گذاشته اید ، که ... صدای ترمز ماشین آخرین چیزی است که بیاد می آورم .... !!! اشک در چشمهایم دوید ... احساس کردم غمگین ترین فرد روی زمینم ... و آن مرد ، که مُرد ، مرد ترین !!! سرم گیج می رفت ، کنار بساط علی واکسی نشستم و به جمعیتی که غل می زد نگریستم ، دردناک بود ، لااقل برای من ... در همین حال و هوا بودم ، که چهره مردی رنگ پریده را دیدم که موبایل به دست ، خود را از میان جمعیت بیرون می آورد!!! چشمهایم را تنگ کردم و دقیقتر شدم او همان مرد واکس فروش بود . باورم نداشتم اما ... خودش بود ... ... از شدت خوشحالی ، دستم را رو به آسمان دراز کردم ، چشمهایم را بستم و فریاد زدم می خواهم از امروز کسی دیگر شوم و بار دیگر خوشحالی خودم را بلندتر فریاد زدم ... ---- در حالی که صدایم میلرزید دستی را روی شانه هایم حس کردم ، سرد بود ، اما مرا سوزاند !!! دست متعلق به همان پیرمردی بود که کنار دیوار ایستاده و به آسمان می نگریست ... آرام دهانش را به گوشهایم نزدیک کرد و نجوا کنان گفت : . .. ... بس کن تو قبلا مرده ای !!! -------------------------- اضافات : گاری چی مرده بود وُ تو پای پیاده ؟؟؟ - برای دیر کردت اینهمه سال بهانه ای ، ، ، تازه بیار !!! -- برای منی که خوب میداند ... پا برهنه هم می توان رسید ... + 87/02/233 AMشاه آمفاکتوس سوم |
|
|
| ||||||