|
پس از گذشت قرنها و روزها و ثانیه ها خداوندگار از خر شیطان پیاده می شود و به جبرئیل
فرمان میدهد که به زمین برو و از ابلیس بخواه به نزد ما آید جبرئیل که فرشته سوگلی آسمانهاست ، بهانه
آورد که ابلیس ملعون را نباید به حضور پذیرید که آن بی شرم شرمسار نیست از کرده
خویش خداوندگار رو به میکائیل کرد و گفت : تو برو برایت مفید نیز می باشد با این هیکلی که بهم
زده ای کمی پیاده روی برایت حکم کیمیاست میکائیل
در حالی که سه دستش پر بود از شراب و طعام و با دستی دیگرگوشتی را گرفته و به نیش
می کشید با صدای غم زده گفت فدایتان گردم دستم بند است ... مرا امر به
مهمتر داشته اید عفو کنید مرا !!! عزرائیل با آن سگرمه های پیچ و تاب دارش با آب
و تاب در حال تیز کردن داسش بود و خداوند قبل از آنکه از او چیزی بخواهد امید
ببرید رو کرد به اسرافیل
که صور در گردن داشت بیکار درگوشه ای نشسته بود و مگس می پراند - تو
دیگر هیچ بهانه ای نداری نه دستت بند است ، نه سوگلی ما هستی که مانند آن جبرئیل
جلوی ما در آمده و ما را نهی از منکر کنی و نه مثل آن عزرائیل بی چشم رو که وقتی
ما سخن می گوییم حواسش جای دیگر باشد و سوت بزند اسرافیل نگاهی به جبرئیل انداخت که با ایما و اشاره به او
می رسانید که اگر بروی عصای خود را تا فلان جا در بلان جایت فرو میکنم و رو به
خداوند کرد و با ناله گفت قربان آن هیبتتان شوم هرچی می خواهید .... خداوندگار چوبش را که ته آن از چخماق ساخته شده بود به عرش
کوبید که از ماحصلش برق از چشمان آسمان پرید و نعره ای زد که از صدای آن آسمان
غرید و و اسرافیل مامور شد تا به نزد ابلیس روانه شود اسرافیل به
زمین آمد ، از هر کس سراغ ابلیس را می گرفت به انسان بر می خورد و چه
نا زیبا بود انسانهای که فکرشان فقط در مغزشان می گنجید و هرکدام پلیدتر
از تمام داستانهایی بودند که جبرئیل از پستی ابلیس برایش گفته بود اسرافیل نا امید گشته بود از گشتن ، حاضر بود تمام عمر خود
را در جهنم آسمان بگذراند تا بروی زمین خدا هوای آلوده ، اسبهای که با سکه به بچه
ها سواری می دهند ، رستورانهایی که گوشت مردار به خورد انسان می دهند ،
اعلامیه های حقوق بشر ، شرابی که شلاق دارد ، عشق دو انسان
که دو روز است ، مساجد ، کلیسا ، معابد ، که در آن خداوندگار را
تکه تکه کرده اند اسرافیل بیاد روزهای گدشته افتاد ، وقتی که ابلیس زیباترین
مخلوق خداوندگار بود ، به روزهای که نزدیکترین فرشته به بارگاه بود و چه حسادتی
می کردند به او ... به یاد آورد که ابلیس با حیا ، دوست داشت بی هیاهو به حیاط خود
ادامه دهد پس به دنبال او اینبار به شکل تازه ای گشت ، به جای اینکه به دنبال
پست ترین مخلوق روی زمین بگردد سراغ پاک ترین آنها رفت !!! ابلیس را یافت اما او را ندید چون او خود را پشت
پرده ای پنهان کرده بود و فقط اسرافیل توانست پیغام خداوندگار را به گوشش برساند
، که چنین است و چنان ما تو را می بخشیم ، اگر تو بیایی و بیابی شرف از دست
رفته ات را و ما تو را می بخشیم به شرط هااا و شروطهااا و ما تو را می
بخشیم .... و در انتها بر این نکته تاکید گذاشت که فرموده اند
اگر آب در دست داری زمین بگذار و بیا !!! ابلیس پکی به سیگار دست سازش زد آتش گرفتن توتون
تازه مانند صدای راه رفتن بروی برگهای زرد پاییزی به گوش رسید و از بین دود سیگار با
صدای که می لرزید و گفت : من هیچ وقت عجله نداشته ام من صبور ترین موجود
در هفت آسمانم گواه حرفهایم سجده های
است که بر خالقم می زدم اسرافیل سرفه ای کرد و سپس خودش دود شد ، چشمهایش را بست
و تا دربار خداوندگار بالا رفت گفت آنچه را شنیده بود برای جبرئیل اینکه صادق ترین
مخلوق روی زمین ابلیس بود جبرئیل دستهایش را بروی دهان اسرافیل گذاشت و خود به نزد
خداوندگار رفت تا گزارش سفر را به وی رساند چنین گفت که : ابلیس همان ک
. و .ن دریده سابق است و هیچ تفاوتی در جسارتش و حماقتش شکل نگرفته ... و شما
دل رئوفتان را برای امثال او نسوزانید ، که همانا همان ابله ای است که بوده ،
اگر رخصت دهید می دهیم او را از روی نقشه دنیوی و اخروی نیست کنند که او سزاور صد
بار بدتر است خداوند که با سر انگشتان سبابه دوطرف شقیقه اش را ماساژ می
داد چشمانش را به عزراییل دوخت که نوک داس بزرگش برق میزد سری تکان داد همه
را دعوت به آرامش کرد و گفت می خواهیم خودمان ببینیم آیا در مقابل ما باز هم توان
دارد که ... ( در همین اثنا
صدای شیپوری به گوش می رسد وکسی فریاد می زند ابلیس ابلیس همگان چشمهایشان
را به در بارگاه می دوزند ) کت و شلواری سپید بر تن دارد که کاملا برازنده
اوست ، موهای بلند و لختش به هنگام ورود نصف صورتش را پوشانده و نصف دیگر را در
سایه خود قرار داده عزراییل به محض دیدن او توف می اندازد و با نگاه ،
آگاه می کند ابلیس را که چشم دیدنش را ندارد میکاییل با کمال وقاحت بر قامت ابلیس می نگرد و بر سیبی که
به دست دارد گاز می زند اسرافیل لبانش را می گزد و جبرئیل در گوشه ای ایستاده و با نفرت به ابلیس می نگرد جو سنگین و بی رمق است ابلیس به رسم عادت جلوی پلکان هشت
طبقه ای تخت خداوندگار زانو می زند و پله ها را یکی یکی نظاره می کند و تا
نگاهش به ریشهای سپید او می افتد چشمانش را می بندد و آه می کشد خداوندگار با لحنی دستوری صدایش را بلند می کند
: برخیز تو را چه می شود که برای ما شاخ و شانه می کشی و اینک
اینگونه به خاک می افتی و شرم داری نگاهی بر ما بیاندازی ، قبل از هر چیز می
خواهیم صورتت را ببینیم ، تو را زیباروی آفریدیم اما اینگونه که شنیده ایم و
تصاویر تو را دیده ایم بسیار زشت و کریح شده ای ابلیس موهایش را با یک دست به عقب آورد و صورتش درخشید به
آرامی چشمهایش را باز کرد ، ( چشمهایی که رمق ندارند ) با
کمی مکث سخنانش را آغاز نمود : هرگز به نعمتهای
که تو به من ارزانی داشته ای بی تفاوت نبوده ام و صورت من متعلق به همان زیبارویست
که خود آفریده ای ... اما قلم در دست
دشمن است و به سلیقه خود مرا می نگارد ، اکنون که بنگری فقط چشمهایم را بی فروغ می بینی که آن نیز
به خاطر گریه های شبانه من است .... جبرئیل با تمسخر میان حرفش می پرد و می گوید : ای ابلیس
کاسه لیس تو به غیر چاپلوسی و نیرنگ و ریا ، حرف تازه ای نداری که بر زبان
آوری و ابلیس به جای اینکه جوابی به حرفهای جبرئیل دهد نطقش را
ادامه داد : - گریه های
شبانه ای که در ابتدا برای دوری از تو بود اما با گذشت زمان گریه های من
برای دوری انسان بود از تو ، تو گفتی به آدم سجده کن که او گوشه ای
از من است پیش خود گفتم چگونه از من خواستی پیش روی تو به یک مشت خاک
سجده کنم گفتم ، تا زمانی که خورشید می درخشد ماه زیباست ، مگر خودت نمی گفتی که
هیچ شریکی بر تو قائل نشویم ، می توانستم تظاهر کنم مثل این ۴ فرشته
....... تا به حال ازشان پرسیده ای که آیا با رضایت سجده کردند یا فقط به دستور تو
بود ... همین جبرئیل (( "" روی خود را به سمت جبرئیل گرداند
"")) به خاطر اینکه من نزدیکترین فرد به تو بودم به نزد من آمد و خود را
نماینده دیگران خواند و گفت ... جبرئیل سگرمهایش را همراه با مشتش در هم گره کرد و با صدای
بلند بر ابلیس بانگ بر آورد : که ای دروغگو زبانت را از حلقومت بیرون می کشم !!! دهان
کثیفت را ببند که به غیر از نیرنگ و فریب حرف دیگری در چنته نداری ((و با چهره ای بر افروخته به عزرائیل فرمان داد تا
دست بکار گردد)) عزرائیل
تیغه داسش را از میان عبای سیاه رنگش بیرون کشید اما قبل از آنکه قدم از قدم بر
دارد خداوندگار با نگاهش راه را بر او بست و فرمود : جبرئیل چگونه جرات می کنی در
حضور ما صدایت را بلند کرده فرمان صادر کنی و این عزرائیل از تو اجابت
کند به خیالتان بروی این تخت بجز خالقتان کیست که توانایی آن را دارد
که دستور دهد ( جبرئیل من من
کنان خواست تا بر قضایا کمی جلوه دیگر ببخشد اما خداوندگار دستور داد تا ابلیس
ادامه دهد سخنان قطع شده اش را ) ابلیس بار دیگر رشته کلام را در دست گرفت : جبرئیل به نزد
من آمد و از من خواست که به پیش شما آمده و بگویم آنچه را دیگران نگفتند ، و اکنون
پشیمانم ، که چرا به آدم سجده نکرده ام اگر چشمهایم هر شب گریان است ، بخاطر ،
خاطره ای است که چه تلخ بود ، جدایی مخلوق از خالق ، جدایی آدم
از خداوندگارش ، تبعید برترین به پست ترین و توطئه نزدیکانت بر اشرف
مخلوقات خداوندگار آشفته شد و گفت : تو یک ریاکار بیش نیستی
، تو لایق عطوفت ما نبودی و نیستی ، جبرئیل نیک می دانست که تو به غیر از
حیله و مکر کاری بلد نیستی ، و اینک من می دانم با تو چه کنم . خداوندگار از روی تختش بلند می شود و فرمان می دهد به غیر
از ابلیس هر که در اینجاست بیرون رود تا وقتی می خواهم او را به سزای اعمالش
برسانم شخص دیگری دامن گیر خشم ما نشود و صدایش را بلند تر کرد و گفت همگی بیرون
روید .... ( جبرئیل با
لبخندی فاتحانه به ابلیس نگریست همگان از محضر خداوندگار دور شدند و درها
را بستند ) خداوندگار پله های هشت گانه را یکی یکی طی کرد و به بالای
سر ابلیس رسید ، ابلیسی که سر به سجده گذاشته لبهایش را بسته و منتظر غضب
بود ابلیس سایه خداوندگار را بر سرش حس می کرد و آرامش از دست
رفته اش را باز پس گرفت ناگهان حس عجیبی ابلیس را مبهوت ساخت . او هم اکنون در آغوش خداوندگار بود و نجوای او در
گوشش میپیچید که می گفت : - پیش از اینها
متوجه توطئه هفت آسمان بر انسان شدم ، اما من بودم و من ، دلم به حال
اشرف مخلوقات می سوخت ، چه کنم ، چاره ای نداشتم ، اگر در اینجا می ماند ، بی
شک نابود می شد به دست همین فرشتگان با توطئه ای دیگر آدم را آفریدم
که از تنهایی به در آیم با اینحال او نیز مثل خودم تنها شد ، بی همدم ، بدون یاری که یاریش
کند ، به همین خاطر برای او زمین را ساختم تا در آن بیاساید ، و کم کم
محیا کنم زمینه ورود آنها را به آسمان ، تنها نگرانیم از این است که آنها تا
آن روز طاقت نیاورند ، یا خودشان را هلاک سازند ، یا همدیگر را ، و تو مورد
اعتماد من بودی پاک ترین مخلوق هفت آسمان ، بنابراین تصمیم گرفتم تو را به زمین روانه
سازم تا بعد از اینکه به اشتباه خود پی بردی تو را باز فرا خوانم ... تو به روی زمین باید مرا یاری رسانی برای دسترسی
به خواسته ام و اینک در حالی که من خبر هلاکت تو را به گوش دیگران می رسانم
به زمین باز میگردی تا بتوانی به فریضه ات در قبال اشرف مخلوقات که
همانا رستگاری و هدایت آنها به سمت تعالی است به نیکی عمل کنی !!!
.... و ابلیس بار دیگر به زمین روانه شد .... -- ----- ---------- --------------- : مطلبی که ممکنه خونده باشید !!! به هیچ عنوان کفر
نیست و هیچ احتیاجی به کفاره دادن ندارید فقط دیدگاه تازه ای بود از عالمی که نه تو
دانی و نه من !!! اضافات :
ارسال به:
+ 88/02/031 AMشاه آمفاکتوس سوم |
|
|